(19) حکایت آن دزد که گرفتار شد
Toggle stanza 1مگر شد ناگهی دزدی گرفتار
11
مگر شد ناگهی دزدی گرفتار
ز گرد راه بردندش سوی دار
22
امان میخواست از عجز و نیازی
که ریزد آب و بگزارد نمازی
33
که یا رب در چنین وقتی وجائی
که میبینم بهر موئی بلائی
44
ببین تاتیغِ قهرت بر سر دار
چه میآرد برویم آخر کار
55
تو از قهرم چنین حیران گرفته
من از مهر تو ترک جان گرفته
66
چنینم من که گفتم تو چنانی
کنون جان میدهم دیگر تو دانی
77
چنین ده جان اگر جان میدهی تو
وگرنه عمر تاوان میدهی تو
88
اگر خونت زند از قهر او جوش
مکن هرگز بلطف او را فراموش
99
سبک رو چون گرانجانی زره نیست
بشادی زو که غم رادستگه نیست
1010
عروسی جهان ماتم نیرزد
که صد شادی او یک غم نیرزد
1111
چو خواهد کرد گردونت پیاده
سواری را بکن ابرو گشاده
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

