(23) حکایت مجنون
Toggle stanza 1یکی پرسید از مجنون که چونی
11
یکی پرسید از مجنون که چونی
که بس بیچارهٔ و بس زبونی
22
چنین گفت او که هستم من خری پیر
بدن سوراخ از بار گلوگیر
33
تنم گرچه نزار و ناتوانست
همه روزی همه بارش گرانست
44
وگر آسایشی را بعدِ صد غم
ز پشتش جامه برگیرند یک دم
55
هزاران خرمگس آید گزنده
همه در ریشِ او نیش اوفکنده
66
که گویم کاش این بیچاره هرگز
ندیدی از چنین آسایشی عز
77
اگر باشی تو کار افتادهٔ راه
چنین کارت بسی افتد باِکراه
88
چو کار افتادگی نبود بغایت
ترا بس خنده آید زین حکایت
99
چو مشغولی بناز و کامرانی
تو کار افتادگی را میندانی
1010
کسی باید مرا افتاده در کار
بروزی ماتم خود کرده صد بار
1111
بحق زنده شده وز خویش مرده
نه از پس ماندگان کز پیش مرده
1212
تو تا عاشق نگردی نیک جانباز
نیابی سرِّ کار افتادگان باز
1313
کسی کو در میان ناز ماندست
ز جان بازانِ عاشق باز ماندست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

