Toggle stanza 1
چنین گفت آن یکی با خاک بیزی
1

چنین گفت آن یکی با خاک بیزی

که می‌آید شگفتم ازتو چیزی

2

که گم ناکرده می‌جوئی تو عاجز

نیابی چیزِ گم ناکرده هرگز

3

عجبتر، گفت، زین چیزی دگر هست

که گم ناکردهٔ گر ندهدم دست

4

بغایت می برنجم وین شگفتی

بسی بیشست ازان اوّل که گفتی

5

نه بتوان یافت نه گم می‌توان کرد

نه خاموشی رهست و نه بیان کرد

6

غرض آنست زین تا تو نباشی

نه این باشی نه آن هر دو تو باشی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور