(6) حکایت ایّوب پیغامبر
Toggle stanza 1بزرگی گفت ایّوب پیمبر
11
بزرگی گفت ایّوب پیمبر
که چندین سال گشت از کِرم مضطر
22
ز چندان رنج آهی بود مقصود
چو کرد آهی نجاتش داد معبود
33
زکریا ارّهٔ بر سر بزاری
بدوگفتا اگر آهی برآری
44
کنم از انبیا بسترده نامت
مزن دم تا کند ارّه تمامت
55
عجایب بین کزان یک آه میخواست
وزین یک خامشی را ز آه میخواست
66
نه آهی میتوان کرد از بر خویش
نه خامش میتوان بودن، بیندیش
77
چو دریائیست این دو چشم و جانی
نه سر پیدا ونه بُن نه میانی
88
درین دریا نه خاموشی نه گفتار
نه ساکن بودنت لایق نه رفتار
99
جوانمردا تو چندین پیچ پیچی
چگونه میبری چون هیچ هیچی
1010
هزاران پرده بیش از ظلمت و نور
چگونه منقطع گردد رهی دور
1111
هزاران بند داری تا قیامت
چگونه ره بری راه سلامت
1212
مگر از پیش برخیزد حجابی
ز لطف حق بتابد آفتابی
1313
که چون آن لطف از پیشان نباشد
جهانی درد را درمان نباشد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

