(6) حکایت ایّوب پیغامبر

Toggle stanza 1
بزرگی گفت ایّوب پیمبر
1

بزرگی گفت ایّوب پیمبر

که چندین سال گشت از کِرم مضطر

2

ز چندان رنج آهی بود مقصود

چو کرد آهی نجاتش داد معبود

3

زکریا ارّهٔ بر سر بزاری

بدوگفتا اگر آهی برآری

4

کنم از انبیا بسترده نامت

مزن دم تا کند ارّه تمامت

5

عجایب بین کزان یک آه می‌خواست

وزین یک خامشی را ز آه می‌خواست

6

نه آهی می‌توان کرد از بر خویش

نه خامش می‌توان بودن، بیندیش

7

چو دریائیست این دو چشم و جانی

نه سر پیدا ونه بُن نه میانی

8

درین دریا نه خاموشی نه گفتار

نه ساکن بودنت لایق نه رفتار

9

جوانمردا تو چندین پیچ پیچی

چگونه می‌بری چون هیچ هیچی

10

هزاران پرده بیش از ظلمت و نور

چگونه منقطع گردد رهی دور

11

هزاران بند داری تا قیامت

چگونه ره بری راه سلامت

12

مگر از پیش برخیزد حجابی

ز لطف حق بتابد آفتابی

13

که چون آن لطف از پیشان نباشد

جهانی درد را درمان نباشد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور