غزل شمارهٔ 291
Toggle stanza 1نه قدر وصال تو هر مختصری داند
11
نه قدر وصال تو هر مختصری داند
نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند
22
هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهد
او قیمت عشق تو آخر قدری داند
33
آن لحظه که پروانه در پرتو شمع افتد
کفر است اگر خود را بالی و پری داند
44
سگ به ز کسی باشد کو پیش سگ کویت
دل را محلی بیند جان را خطری داند
55
گمراه کسی باشد کاندر همه عمر خود
از خاک سر کویت خود را گذری داند
66
مرتد بود آن غافل کاندر دو جهان یکدم
جز تو دگری بیند جز تو دگری داند
77
برخاست ز جان و دل عطار به صد منزل
در راه تو کس هرگز به زین سفری داند

