غزل شمارهٔ 851

شاعر: عطار

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

قافیہ: ویی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 3

صنف: غزل

Toggle stanza 1
چون روی بود بدان نکویی
1

چون روی بود بدان نکویی

نازش برود به هرچه گویی

2

رویی که ز شرم او درافتاد

خورشید فلک به زرد رویی

3

چون در خور او نمی‌توان شد

بر بوی وصال او چه پویی

4

خون می‌خور و پشت دست می‌خای

گر در ره درد مرد اویی

5

جانان به تو باز ننگرد راست

تا دست ز جان و دل نشویی

6

تو ره نبری تو تا تویی تو

تا کی تو تویی تویی و تویی

7

چیزی که ازو خبر نداری

گم ناشده از تو چند جویی

8

گر گویندت چه گم شد از تو

ای غره به خویشتن چه گویی

9

باری بنشین گزاف کم‌گوی

بندیش که در چه آرزویی

10

عطار کجا رسی به سلطان

زیرا که کم از سگان کویی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور