غزل شمارهٔ 851
شاعر: عطار
Toggle stanza 1چون روی بود بدان نکویی
11
چون روی بود بدان نکویی
نازش برود به هرچه گویی
22
رویی که ز شرم او درافتاد
خورشید فلک به زرد رویی
33
چون در خور او نمیتوان شد
بر بوی وصال او چه پویی
44
خون میخور و پشت دست میخای
گر در ره درد مرد اویی
55
جانان به تو باز ننگرد راست
تا دست ز جان و دل نشویی
66
تو ره نبری تو تا تویی تو
تا کی تو تویی تویی و تویی
77
چیزی که ازو خبر نداری
گم ناشده از تو چند جویی
88
گر گویندت چه گم شد از تو
ای غره به خویشتن چه گویی
99
باری بنشین گزاف کمگوی
بندیش که در چه آرزویی
1010
عطار کجا رسی به سلطان
زیرا که کم از سگان کویی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

