غزل شمارهٔ 297
Toggle stanza 1آن را که غمت به خویش خواند
11
آن را که غمت به خویش خواند
شادی جهان غم تو داند
22
چون سلطنتت به دل درآید
از خویشتنش فراستاند
33
ور هیچ نقاب برگشایی
یک ذره وجود کس نماند
44
چون نیست شوند در ره هست
جان را به کمال دل رساند
55
زان پس نظرت به دست گیری
عشق تو قیامتی براند
66
جان را دو جهان تمام باید
تا بر سگ کوی تو فشاند
77
چون بگشایی ز پای دل بند
جان بند نهاد بگسلاند
88
هر پرده که پیش او درآید
از قوت عشق بردراند
99
ساقی محبتش به هر گام
ذوق می عشق میچشاند
1010
وقت است که جان مست عطار
ابلق ز جهان برون جهاند
زمین

