غزل شمارهٔ 354
Toggle stanza 1هر که را دانهٔ نار تو به دندان آید
11
هر که را دانهٔ نار تو به دندان آید
هر دم از چشمهٔ خضرش مدد جان آید
22
کو سکندر که لب چشمهٔ حیوان دیدم
تا به عهد تو سوی چشمهٔ حیوان آید
33
عقل سرکش چو ببیند لب و دندان تو را
پیش لعل لب تو از بن دندان آید
44
هر که در حال شد از زلف پریشانت دمی
حال او چون سر زلف تو پریشان آید
55
وانکه بر طرهٔ زیر و زبرت دست گشاد
از پس و پیش برو ناوک مژگان آید
66
چون سر زلف تو از مشک شود چوگان ساز
همچو گویی سر مردانش به چوگان آید
77
سر مردان جهان در سر چوگان تو شد
مرد کو در ره عشقت که به میدان آید
88
در ره عشق تو سرگشته بماندیم و هنوز
نیست امید که این راه به پایان آید
99
ماند عطار کنون چشم به ره گوش به در
تا ز نزدیک تو ای ماه چه فرمان آید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
چون قلم بر سر غمنامه هجران آید
دل به جان، آه به لب، اشک به مژگان آید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3620
آخر این تیره شب هجر به پایان آید
آخر این درد مرا نوبت درمان آید
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 113
یا رب، این بوی خوش ز گلستان آید؟
یا ز باغ ارم و روضهٔ رضوان آید
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 9 - ایضاله

