غزل شمارهٔ 113
شاعر: عراقی
Toggle stanza 1آخر این تیره شب هجر به پایان آید
آخر این تیره شب هجر به پایان آید
آخر این درد مرا نوبت درمان آید
چند گردم چو فلک گرد جهان سرگردان؟
آخر این گردش ما نیز به پایان آید
آخر این بخت من از خواب درآید سحری
روز آخر نظرم بر رخ جانان آید
یافتم صحبت آن یار، مگر روزی چند
این همه سنگ محن بر سر ما زان آید
تا بود گوی دلم در خم چوگان هوس
کی مرا گوی غرض در خم چوگان آید؟
یوسف گم شده را گرچه نیابم به جهان
لاجرم سینهٔ من کلبهٔ احزان آید
بلبلآسا همه شب تا به سحر ناله زنم
بو که بویی به مشامم ز گلستان آید
او چه خواهد؟ که همی با وطن آید، لیکن
تا خود از درگه تقدیر چه فرمان آید
به عراق ار نرسد باز عراقی چه عجب!
که نه هر خار و خسی لایق بستان آید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
چون قلم بر سر غمنامه هجران آید
دل به جان، آه به لب، اشک به مژگان آید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3620
هر که را دانهٔ نار تو به دندان آید
هر دم از چشمهٔ خضرش مدد جان آید
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 354
یا رب، این بوی خوش ز گلستان آید؟
یا ز باغ ارم و روضهٔ رضوان آید
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 9 - ایضاله
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

