Toggle stanza 1
گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی
1

گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی

صد کافر منکر را دین‌دار کنی حالی

2

ور زلف پریشان را درهم فکنی حلقه

تسبیح همه مردان زنار کنی حالی

3

روزی که ز گلزاری بی روی تو گل چینم

گلزار ز چشم من گلزار کنی حالی

4

چون دیدهٔ من هر دم گلبرگ رخت بیند

از ناوک مژگانش پر خار کنی حالی

5

صد گونه جفا داری چون روی مرا بینی

بر من به جوانمردی ایثار کنی حالی

6

صد بلعجبی دانی کابلیس نداند آن

ما را چو زبون بینی در کار کنی حالی

7

بردی دلم از من جان چون با تو کنم دعوی

خود را عجمی سازی انکار کنی حالی

8

چون صبح صبا زان‌رو در خاک کفت مالد

کز بوی سر زلفش عطار کنی حالی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور