غزل شمارهٔ 498
Toggle stanza 1ای عشق بی نشان ز تو من بی نشان شدم
11
ای عشق بی نشان ز تو من بی نشان شدم
خون دلم بخوردی و در خورد جان شدم
22
چون کرمپیله، عشق تنیدم به خویش بر
چون پرده راست گشت من اندر میان شدم
33
دیگر که داندم چو من از خود برآمدم
دیگر که بیندم چو من از خود نهان شدم
44
چون در دل آمدم آنچه زبان لال گشت از آن
در خامشی و صبر چنین بی زبان شدم
55
مرده چگونه بر سر دریا فتد ز قعر
من در میان آتش عشقت چنان شدم
66
مرغی بدم ز عالم غیبی برآمده
عمری به سر بگشتم و با آشیان شدم
77
چون بر نتافت هر دو جهان بار جان من
بیرون ز هر دو در حرم جاودان شدم
88
عطار چند گویی ازین گفت توبه کن
نه توبه چون کنم که کنون کامران شدم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
هر چند پیر و خستهدل و ناتوان شدم
هر گَه که یادِ رویِ تو کردم جوان شدم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 321
با صد زبان چو غنچه گل بی زبان شدم
تا پرده دار خرده راز نهان شدم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5798
بی خواست بس که بار دل گلستان شدم
بی اعتبار در نظر باغبان شدم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5799
عمری چو گرد در قدم کاروان شدم
تا همچو ناله با جرسی همزبان شدم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5800

