غزل شمارهٔ 468
Toggle stanza 1کار بر خود سخت مشکل کردهام
11
کار بر خود سخت مشکل کردهام
زانکه استعداد باطل کردهام
22
چون به مقصد ره برم چون در سفر
در هوای خویش منزل کردهام
33
راه خون آلوده میبینم همه
کین سفر چون مرغ بسمل کردهام
44
گر گلآلود آورم پایم رواست
کز سرشکم خاک ره گل کردهام
55
راه بر من هر زمان مشکلتر است
زانکه عزم راه مشکل کردهام
66
عیش شیرینم برای لذتی
تلختر از زهر قاتل کردهام
77
روی جان با نفس کم بینم از آنک
روح ناقص نفس کامل کردهام
88
حاصل عمرم همه بی حاصلی است
آه از این حاصل که حاصل کردهام
99
قصهٔ جانم چو کس مینشنود
غصهٔ بسیار در دل کردهام
1010
هست دریای معانی بس عظیم
کشتی پندار حایل کردهام
1111
سخت میترسم ازین دریای ژرف
لاجرم ره سوی ساحل کردهام
1212
بیم من از غرقه گشتن چون بسی است
خویش را مشغول شاغل کردهام
1313
چون نمییارم شدن مطلق به خویش
خویشتن را در سلاسل کردهام
1414
بر امید غرقه گشتن چون فرید
روی سوی بحر هایل کردهام

