غزل شمارهٔ 740
Toggle stanza 1ماه را در مشک پنهان کردهای
11
ماه را در مشک پنهان کردهای
مشک را بر مه پریشان کردهای
22
چشم عقل دوربین را روز و شب
بر جمال خویش حیران کردهای
33
از شکنج زلف رستم افکنت
هر زمان صد گونه دستان کردهای
44
دام مشکین است زلف عنبرینت
دام مشکین عنبر افشان کردهای
55
من دل و جان خوانمت از جان و دل
تو چنین قصد دل و جان کردهای
66
یوسف عهدی کزان چاه چو سیم
پوست بر من همچو زندان کردهای
77
گفتمت بردی به بازی دل ز من
این خصومت باز بازان کردهای
88
چشم تو میگوید از تو خامشی
کین چنین بازی فراوان کردهای
99
در صفات حسن خود عطار را
تا که جان دارد ثناخوان کردهای

