غزل شمارهٔ 121
Toggle stanza 1آیینهٔ تو سیاه روی است
11
آیینهٔ تو سیاه روی است
او را چه خبر که ماهروی است
22
آن آینه میزدای پیوست
کورا گه پشت و گاه روی است
33
آن پشت ز عشق روی گردان
گر کرده تو را به راه روی است
44
کز عشق چو آفتاب گردد
هر ذره اگر سیاهروی است
55
نه چرخ کلاه فرق عشق است
پس در خور آن کلاهروی است
66
تا این رویش نگردد آن روی
او را همه در گناه روی است
77
هر ذره که هست در دو عالم
او را سوی پیشگاه روی است
88
نتواند یافت هرگز این روی
آن را که به عز و جاه روی است
99
هرگز نرسد به ذروهٔ عرش
آن را که به قعر چاه روی است
1010
روی از همه شیوه بست باید
آن را که به پادشاه روی است
1111
زین شوق فرید را همه عمر
آورده به بارگاه روی است

