غزل شمارهٔ 550
Toggle stanza 1درد دل را دوا نمیدانم
11
درد دل را دوا نمیدانم
گم شدم سر ز پا نمیدانم
22
از می نیستی چنان مستم
که صواب از خطا نمیدانم
33
چند از من کنی سؤال که من
درد را از دوا نمیدانم
44
حل این مشکلم که افتادست
در خلا و ملا نمیدانم
55
به چه داد و ستد کنم با خلق
که قبول از عطا نمیدانم
66
هرچه از ماه تا به ماهی هست
هیچ از خود جدا نمیدانم
77
وانچه در اصل و فرع جمله تویی
یا منم جمله یا نمیدانم
88
گر یک است این همه یکی بگذار
که عدد را قفا نمیدانم
99
ور یکی نی و صد هزار است این
صد و یک من چرا نمیدانم
1010
حیرتم کشت و من درین حیرت
ره به کار خدا نمیدانم
1111
چشم دل را که نفس پردهٔ اوست
در جهان توتیا نمیدانم
1212
آنچه عطار در پی آن رفت
این زمان هیچ جا نمیدانم

