غزل شمارهٔ 436
Toggle stanza 1آخر ای صوفی مرقع پوش
11
آخر ای صوفی مرقع پوش
لاف تقوی مزن ورع مفروش
22
خرقهٔ مخرقه ز تن برکن
دلق ازرق مرائیانه مپوش
33
از کف ساقیان روحانی
صبحدم بادهٔ صبوح بنوش
44
صورت خویش را مکن صافی
یک زمان در صفای معنی کوش
55
سعی کن در عمارت دل و جان
که نیاید به کارت این تن و توش
66
درگذر از مزابل حیوان
برگذر تا به منزلات سروش
77
سخن عقل بر عقیله مگوی
سبق عشق یک زمان کن گوش
88
اهل قالی چو سالکان میگوی
اهل حالی چو واصلان خاموش
99
مرد عشقی خموش باش و خراب
مرد عقلی فضول باش و به هوش
1010
روشنی بایدت چو شمع بسوز
پختگی بایدت چو دیگ بجوش
1111
چون نهای اهل وجد، ساکن باش
از تواجد چرا شدی مدهوش
1212
راه غیر خدا مده در دل
بار نفس و هوا منه بر دوش
1313
عاشقی یک دم از طلب منشین
تا نگیری حریف در آغوش
1414
سخن سر به گوش دل بشنو
قول عطار را به جان بنیوش
1515
پند گیرند بر تو بعد از تو
گر نداری نصیحت من گوش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
هرچه خواهی بگویی ای خواجه
بکن اندیشه اول از سر هوش
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 7
توبه من درست نیست خموش
من بیتوبه را به کس مفروش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1291
ای که دانش به مردم آموزی
آنچه گویی به خَلق، خود بِنْیوش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 153
دوش مرغی به صبح مینالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 154
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنارِ بیشهای خفته.
شوریدهای که در آن سفر همراهِ ما بود نعرهای برآورد و راهِ بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 26
چون نهی زلفِ تافته بر گوش
چون نهی جعدِ بافته بر دوش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 205

