غزل شمارهٔ 64
Toggle stanza 1چه رخساره که از بدر منیر است
11
چه رخساره که از بدر منیر است
لبش شکر فروش جوی شیر است
22
سر هر موی زلفش از درازی
جهان سرنگون را دستگیر است
33
قمر ماند از خط او پای در قیر
که در گرد خطش هم جوی قیر است
44
خطا گفتم مگر مشک ختاست او
که در پیرامن بدر منیر است
55
خط نو خیزش از سبزی جوان است
که کمتر خط پیشش عقل پیر است
66
نیاید در ضمیر کس که آن خط
چگونه نوبهاری در ضمیر است
77
جهان جان سزای وصل او هست
که او در جنب وصل او حقیر است
88
کجا زو بر تواند خورد عاشق
کزو ناز است و از عاشق نفیر است
99
مرا از جان گریز است ار بگویم
که یک ساعت از آن دلبر گزیر است
1010
مکن ای شمع خوبان ناز چندین
که شمع حسن خوبان زود میر است
1111
فرید یک دلت را یک شکر ده
که در صاحب نصابی او حقیر است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
به ملک خویش عثمانی امیر است
دلش آگاه و چشم او بصیر است
علامہ اقبالارمغان حجازحضور ملتبخش 11 - ترک عثمانی
اگر دانا دل و صافی ضمیر است
فقیری با تهی دستی امیر است
علامہ اقبالارمغان حجازبه یاران طریقتبخش 2 - اگر دانا دل و صافی ضمیر است
سحر با ناقه گفتم نرم تر رو
که راکب خسته و بیمار و پیر است
علامہ اقبالارمغان حجازحضور رسالتبخش 3 - سحر با ناقه گفتم نرم تر رو
دل من در طلسم خود اسیر است
جهان از پرتو او تاب گیر است
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 77

