غزل شمارهٔ 546
Toggle stanza 1کجایی ساقیا می ده مدامم
11
کجایی ساقیا می ده مدامم
که من از جان غلامت را غلامم
22
میم در ده تهی دستم چه داری
که از خون جگر پر گشت جامم
33
چه میخواهی ز جانم ای سمن بر
که من بی روی تو خسته روانم
44
چو بر جانم زدی شمشیر عشقت
تمامم کن که رندی ناتمامم
55
گهم زاهد همی خوانند و گه رند
من مسکین ندانم تا کدامم
66
ز ننگ من نگوید نام من کس
چو من مردم چه مرد ننگ و نامم
77
ز من چو شمع تا یک ذره باقی است
نخواهد بود جز آتش مقامم
88
مرا جز سوختن کاری دگر نیست
بیا تا خوش بسوزم زانکه خامم
99
دل عطار مرغی دانه چین است
دریغ افتد چنین مرغی به دامم
زمین

