غزل شمارهٔ 173
Toggle stanza 1گر نکوییت بیشتر گردد
11
گر نکوییت بیشتر گردد
آسمان در زمین به سر گردد
22
آفتابی که هر دو عالم را
کار ازو همچو آب زر گردد
33
زآرزوی رخ تو هر روزی
روی بر خاک دربدر گردد
44
نرسد آفتاب در گردت
گرچه صد قرن گرد در گردد
55
گر بیابد کمال تو جزوی
عقل کل مست و بیخبر گردد
66
صبح از شرم سر به جیب کشد
دامن آفتاب تر گردد
77
هر که بر یاد چشمهٔ نوشت
زهر قاتل خورد شکر گردد
88
درد عشق تو را که افزون باد
گر کنم چاره بیشتر گردد
99
چون ز عشقت سخن رود جایی
سخن عقل مختصر گردد
1010
چه دهی دم مرا دلم برسوز
کاتش از باد تیزتر گردد
1111
بر رخم گرچه خون دل گرم است
از دم سرد من جگر گردد
1212
دل عطار هر زمان بی تو
در میان غمی دگر گردد
زمین

