غزل شمارهٔ 18
Toggle stanza 1دم مزن گر همدمی میبایدت
11
دم مزن گر همدمی میبایدت
خسته شو گر مرهمی میبایدت
22
تا در اثباتی تو بس نامحرمی
محو شو گر محرمی میبایدت
33
همچو غواصان دم اندر سینه کش
گر چو دریا همدمی میبایدت
44
از عبادت غم کشی و صد شفیع
پیشوای هر غمی میبایدت
55
اشک لایقتر شفیع تو از آنک
هر عبادت را نمی میبایدت
66
تنگدل ماندی، که دل یک قطره خونست
عالمی در عالمی میبایدت
77
تا که این یک قطره صد دریا شود
صبر صد عالم همی میبایدت
88
هر دو عالم گر نباشد گو مباش
در حضور او دمی میبایدت
99
در غم هر دم که نبود در حضور
تا قیامت ماتمی میبایدت
1010
در حضورش عهد کردی ای فرید
عهد خود مستحکمی میبایدت

