غزل شمارهٔ 542
Toggle stanza 1هرگاه که مست آن لقا باشم
11
هرگاه که مست آن لقا باشم
هشیار جهان کبریا باشم
22
مستغرق خویش کن مرا دایم
کافسوس بود که من مرا باشم
33
کان دم که صواب کار خود جویم
آن دم بتر از بت خطا باشم
44
گه گه گویی که دیگری را باش
چون نیست به جز تو من که را باشم
55
تا چند کنی ز پیش خود دورم
تا کی ز جمال تو جدا باشم
66
از هر سویم همی فکن هر دم
مگذار که یک نفس مرا باشم
77
گر تو بکشی چو شمع صد بارم
چون آن تو کنی بدان سزا باشم
88
صد خون دارم اگر به خون خویش
در بند هزار خون بها باشم
99
گفتم به بر من آی تا یکدم
در پیش تو ذرهٔ هوا باشم
1010
گر قصد کنی به خون جان من
بر کشتن خویشتن گوا باشم
1111
گفتی که چو باد و دم رسد کارت
من با تو در آن دم آشنا باشم
1212
گر آن نفس آشنا شوی با من
آنگاه من آن نفس کجا باشم
1313
نی نی که تو باش در بقا جمله
کان اولیتر که من فنا باشم
1414
عطار اگر فنا شوم در تو
گر باشم و گر نه پادشا باشم

