غزل شمارهٔ 211
Toggle stanza 1چون باد صبا سوی چمن تاختن آورد
11
چون باد صبا سوی چمن تاختن آورد
گویی به غنیمت همه مشک ختن آورد
22
زان تاختنش یوسف دل گر نشد افگار
پس از چه سبب غرقه به خون پیرهن آورد
33
اشکال بدایع همه در پردهٔ رشکند
زین شکل که از پرده برون یاسمن آورد
44
هرگز ز گل و مشک نیفتاد به صحرا
زین بوی که از نافه به صحرا سمن آورد
55
صد بیضهٔ عنبر نخرد کس به جوی نیز
زین رسم که در باغ کنون نسترن آورد
66
هر لحظه صبا از پی صد راز نهانی
از مشک برافکند و به گوش چمن آورد
77
آن راز به طفلی همه عیسی صفتان را
در مهد چو عیسی به شکر در سخن آورد
88
چون کرد گل سرخ عرق از رخ یارم
آبی چو گلابش ز صفا در دهن آورد
99
لاله چو شهیدان همه آغشته به خون شد
سر از غم کم عمری خود در کفن آورد
1010
اول نفس از مشک چو عطار همی زد
آخر جگری سوخته دلتر ز من آورد

