غزل شمارهٔ 686
Toggle stanza 1ای غذای جان مستم نام تو
11
ای غذای جان مستم نام تو
چشم عقلم روشن از انعام تو
22
عقل من دیوانه جانم مست شد
تا چشیدم جرعهای از جام تو
33
شش جهت از روی من شد همچو زر
تا بدیدم سیم هفت اندام تو
44
حلقهٔ زلف توام دامی نهاد
تا به حلق آویختم در دام تو
55
دشنهٔ چشمت اگر خونم بریخت
جان من آسوده از دشنام تو
66
گفته بودی کز توام بگرفت دل
جان بده تا خط کشم در نام تو
77
منتظر بنشستهام تا در رسد
از پی جان خواستن پیغام تو
88
وعده دادی بوسهای و تن زدی
تا شدم بی صبر و بی آرام تو
99
وام داری بوسهای و از تو من
بیشتر دل بستهام در وام تو
1010
وام نگذاری و گویی بکشمت
از تقاضاهای بی هنگام تو
1111
بوسه در کامت نگهدار و مده
گر بدین بر خواهد آمد کام تو
1212
کی چو شمعی سوختی عطار دل
گر نبودی همچو شمعی خام تو
زمین

