غزل شمارهٔ 251
Toggle stanza 1برقع از خورشید رویش دور شد
11
برقع از خورشید رویش دور شد
ای عجب هر ذرهای صد حور شد
22
همچو خورشید از فروغ طلعتش
ذره ذره پای تا سر نور شد
33
جملهٔ روی زمین موسی گرفت
جملهٔ آفاق کوه طور شد
44
چون تجلیاش به فرق که فتاد
طور با موسی ، ز هم مهجور شد
55
فوّت خورشید نبود سایه را
لاجرم آن آمد این مقهور شد
66
قطرهای آوازهٔ دریا شنید
از طمع شوریده و مغرور شد
77
مدتی میرفت چون دریا بدید
محو گشت و تا ابد مستور شد
88
چون در آن دریا نه بد دید و نه نیک
نیک و بد آنجایگه معذور شد
99
هر دوعالم انگبین صرف بود
لاجرم چون خانهٔ زنبور شد
1010
زانگبین چون آن همه زنبور خاست
هر یکی هم زانگبین مخمور شد
1111
قسم هر یک زانگبین چندان رسید
کز خود و از هر دو عالم دور شد
1212
سایه چون از ظلمت هستی برست
در بر خورشید نورالنور شد
1313
همچو این عطار بس مشهور گشت
همچو آن حلاج بس منصور شد
زمین

