غزل شمارهٔ 250
Toggle stanza 1چو خورشید جمالت جلوهگر شد
11
چو خورشید جمالت جلوهگر شد
چو ذره هر دو عالم مختصر شد
22
ز هر ذره چو صد خورشید میتافت
همه عالم به زیر سایه در شد
33
چو خورشید از رخ تو ذرهای یافت
بزد یک نعره وز حلقه به در شد
44
جهان آشفته و شوریدهدل گشت
فلک سرگشته و دریوزهگر شد
55
هزاران قرن پوشیده کبودی
ز سر آمد به پا وز پا به سر شد
66
ازین چندین بگردید او که ناگاه
خبر یافت از تو وز خود بی خبر شد
77
بسا رستم که اینجا زنصفت گشت
بسا مطرب که اینجا نوحهگر شد
88
قدر کاینجا رسید از خویش گم گشت
قضا کانجا رسید اندک قدر شد
99
بشست از جان و از دل دست جاوید
کسی کو مرد راه این سفر شد
1010
درین ره هر که نعلینی بینداخت
هزاران راهرو را تاج سر شد
1111
ولی چون سر بباخت اول درین راه
ازین نعلین آخر تاجور شد
1212
درین منزل کسی کو پیشتر رفت
به هر گامش تحیر بیشتر شد
1313
عجب کاری ، که موری مینداند
که با عرش معظم در کمر شد
1414
شبی موجی ازین دریا برآمد
از آن وقتی فلک زیر و زبر شد
1515
چو کرسی عرش حیران ماند برجای
چو دنیا و آخرت یک ره گذر شد
1616
چه دریایی است این کز هیبت آن
جهان هر ساعتی رنگ دگر شد
1717
ازین دریا چو عکسی سایه انداخت
جدا هر ذرهای بحر گهر شد
1818
ازین دریا دو عالم شور بگرفت
که تا ترتیب عالم معتبر شد
1919
درآمد موج دیگر آخرالامر
دو عالم محو گشت و بی اثر شد
2020
ز حل و عقد شرح این مقالات
دل عطار در خون جگر شد
زمین

