غزل شمارهٔ 249
Toggle stanza 1در راه تو هر که راهبر شد
11
در راه تو هر که راهبر شد
هر لحظه به طبع خاک تر شد
22
هر خاک که ذرهٔ قدم گشت
در عالم عشق تاج سر شد
33
تا تو نشوی چو ذره ناچیز
نتوانی ازین قفس به در شد
44
هر کو به وجود ذره آمد
فارغ ز وجود خیر و شر شد
55
در هستی خود چو ذره گم گشت
ذاتی که ز عشق معتبر شد
66
ذره ز که پرسد و چه پرسد
زیرا که ز خویش بیخبر شد
77
خورشید ز خویش ذرهای دید
وآنگه به دهان شیر در شد
88
گر ذرهٔ راه نیست خورشید
پیوسته چرا چنین به سر شد
99
چون ذره کسی که پیشتر رفت
سرگشتهٔ راه بیشتر شد
1010
در عشق چو ذره شو که عشقش
بر آهن و سنگ کارگر شد
1111
بنمود نخست پردهٔ زلف
در پرده نشست و پرده در شد
1212
درداد ندا که همچو ذره
فانی صفتی که در سفر شد
1313
موی سر زلف ماش جاوید
همراهی کرد و راهبر شد
1414
عطار چو ذره تا فنا گشت
در دیدهٔ خویش مختصر شد

