غزل شمارهٔ 716
Toggle stanza 1دوش آمد زلف تاب داده
11
دوش آمد زلف تاب داده
جان را ز دو لب شراب داده
22
صد تشنهٔ آتشین جگر را
از چشمهٔ خضر آب داده
33
زان روی که ماه سایهٔ اوست
صد نور به آفتاب داده
44
هر که از لب او سؤال کرده
صد دشنامش جواب داده
55
زان باده که جان خراب او بود
جامی به دل خراب داده
66
چون مست شده دل از شرابش
او را ز جگر کباب داده
77
عطار در آتش فراقش
تن در غم و اضطراب داده

