غزل شمارهٔ 145
Toggle stanza 1ای پرتو وجودت در عقل بی نهایت
11
ای پرتو وجودت در عقل بی نهایت
هستی کاملت را نه ابتدا نه غایت
22
هستی هر دو عالم در هستی تو گمشد
ای هستی تو کامل باری زهی ولایت
33
ای صد هزار تشنه، لبخشک و جان پرآتش
افتاده پست گشته موقوف یک عنایت
44
غیر تو در حقیقت یک ذره مینبینم
ای غیر تو خیالی کرده ز تو سرایت
55
چندان که سالکانت ره بیش پیش بردند
ره پیش بیش دیدند بودند در بدایت
66
چون این ره عجایب بس بی نهایت افتاد
آخر که یابد آخر این راه را نهایت
77
عطار در دل و جان اسرار دارد از تو
چون مستمع نیابد پس چون کند روایت
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای رشک شاخ طوبی بالای دلربایت
بر وی لباس خوبی چست است چون قبایت
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 46
رفت آنکه کام خواهم از لعل جانفزایت
یک گام بس به فرقم از نعل بادپایت
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 47
زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایت
گر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 94
ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایت
آب حیات رشحی از جام جانفزایت
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 144

