غزل شمارهٔ 47
شاعر: جامی
Toggle stanza 1رفت آنکه کام خواهم از لعل جانفزایت
رفت آنکه کام خواهم از لعل جانفزایت
یک گام بس به فرقم از نعل بادپایت
بستی قبا و رفتی بازآ که در فراقت
بر من لباس هستی شد تنگ چون قبایت
خو کرده ام به تیغت از زخم او ننالم
ترسم که گر بنالم رحمی دهد خدایت
هر سو که می خرامی با آنکه همچو سایه
افتاده بر زمینم می آیم از قفایت
زان دم که خاص بینم جورت به آشنایان
ز اهل جهان نخواهم جز با خود آشنایت
از بس که بر سر آید سنگم ز پاسبانان
کردن توان حصاری پیرامن سرایت
جامی دعای خود را قدری ندید چندان
کرد از زبان پاکان دریوزه دعایت
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایت
گر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 94
ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایت
آب حیات رشحی از جام جانفزایت
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 144
ای پرتو وجودت در عقل بی نهایت
هستی کاملت را نه ابتدا نه غایت
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 145
ای رشک شاخ طوبی بالای دلربایت
بر وی لباس خوبی چست است چون قبایت
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 46
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

