غزل شمارهٔ 518
Toggle stanza 1فریاد کز غم تو فریادرس ندارم
11
فریاد کز غم تو فریادرس ندارم
با که نفس برآرم چون همنفس ندارم
22
گفتم که در غم تو یاری کنندم آخر
چون یاریم کند کس چون هیچکس ندارم
33
ای دستگیر جانم دستم تو گیر ورنه
کس دست من نگیرد چون دست رس ندارم
44
گفتی به من رسی تو گر ذرهای است صبرت
کی در رسم به گردت کان ذره بس ندارم
55
چون در ره تو شیران از سیر بازماندند
تا کی دوم به آخر شیری ز پس ندارم
66
زهره ندارم ای جان گرد در تو گشتن
زیرا که در ره تو تاب عسس ندارم
77
در حبس کون بی تو پیوسته میتپم من
سیمرغ قاف قربم برگ قفس ندارم
88
عطار خاک راهت خواهد که سرمه سازد
بر فرق باد خاکم گر این هوس ندارم

