غزل شمارهٔ 517
Toggle stanza 1دل رفت وز جان خبر ندارم
11
دل رفت وز جان خبر ندارم
این بود سخن دگر ندارم
22
گرچه شدهام چو موی بی او
یک موی ازو خبر ندارم
33
همچون گویم که در ره او
دارم سر او و سر ندارم
44
هم بی خبرم ز کار هر دم
هم یک دم کارگر ندارم
55
راه است بدو ز ذره ذره
من دیدهٔ راهبر ندارم
66
خورشید همه جهان گرفته است
من سوخته دل نظر ندارم
77
چندان که روم به نیستی در
از هستی او گذر ندارم
88
فریاد که زیر پرده مردم
افسوس که پرده در ندارم
99
گرچه همه چیزها بدیدم
جز نام ز نامور ندارم
1010
زان چیز که اصل چیزها اوست
مویی خبر و اثر ندارم
1111
دردا که شدم به خاک و در دست
جز باد ز خشک و تر ندارم
1212
فیالجمله نصیبهای که بایست
گر دارم ازو وگر ندارم
1313
افسانهٔ عشق او شدم من
وافسانه جزین ز بر ندارم
1414
با این همه ناامیدی عشق
دل از غم عشق بر ندارم
1515
سیمرغ جهانم و چو عطار
یک مرغ به زیر پر ندارم

