Toggle stanza 1
دل رفت وز جان خبر ندارم
1
دل رفت وز جان خبر ندارم
این بود سخن دگر ندارم
2
گرچه شده‌ام چو موی بی او
یک موی ازو خبر ندارم
3
همچون گویم که در ره او
دارم سر او و سر ندارم
4
هم بی خبرم ز کار هر دم
هم یک دم کارگر ندارم
5
راه است بدو ز ذره ذره
من دیدهٔ راهبر ندارم
6
خورشید همه جهان گرفته است
من سوخته دل نظر ندارم
7
چندان که روم به نیستی در
از هستی او گذر ندارم
8
فریاد که زیر پرده مردم
افسوس که پرده در ندارم
9
گرچه همه چیزها بدیدم
جز نام ز نامور ندارم
10
زان چیز که اصل چیزها اوست
مویی خبر و اثر ندارم
11
دردا که شدم به خاک و در دست
جز باد ز خشک و تر ندارم
12
فی‌الجمله نصیبه‌ای که بایست
گر دارم ازو وگر ندارم
13
افسانهٔ عشق او شدم من
وافسانه جزین ز بر ندارم
14
با این همه ناامیدی عشق
دل از غم عشق بر ندارم
15
سیمرغ جهانم و چو عطار
یک مرغ به زیر پر ندارم

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور