غزل شمارهٔ 85
Toggle stanza 1جهانی جان چو پروانه از آن است
11
جهانی جان چو پروانه از آن است
که آن ترسا بچه شمع جهان است
22
به ترسایی درافتادم که پیوست
مرا زنارِ زلفش بر میان است
33
درآمد دوش آن ترسا بچه مست
مرا گفتا که دین من عیان است
44
درین دین گر بقا خواهی فنا شو
که گر سودی کنی آنجا زیان است
55
بدو گفتم نشانی ده ازین راه
مرا گفتا که این ره بینشان است
66
ز پیدایی هویدا در هویداست
ز پنهانی نهان اندر نهان است
77
فنا اندر فنای است و عجب این
که اندر وی بقایِ جاودان است
88
چو پیدا و نهان دانستی این راه
یقین میدان که نه این و نه آن است
99
به دین ما درآ گر مرد کفری
که عاشق غیر این دین کفردان است
1010
یقین میدان که کفر عاشقی را
بنا بر کافریِ جاودان است
1111
اگر داری سر این پای در نه
به ترک جان بگو چه جای جان است
1212
وگرنه با سلامت رو که با تو
سخن گفتن ز دلق و طیلسان است
1313
برو عطار و تن زن زانکه این شرح
نه کار توست کار رهبران است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
چه روی است آن که پیش کاروان است
مگر شمعی به دست ساروان است
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 81
غم پنهان که بی گفتن عیان است
چو آید بر زبان یک داستان است
علامہ اقبالارمغان حجازحضور رسالتبخش 6 - غم پنهان که بی گفتن عیان است
دگرگون کشور هندوستان است
دگرگون آن زمین و آسمان است
علامہ اقبالارمغان حجازحضور حقبخش 9 - دگرگون کشور هندوستان است
دل من رازدان جسم و جان است
نپنداری اجل بر من گران است
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 112
عجم از نغمه ام آتش بجان است
صدای من درای کاروان است
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 141
همه عالم خروش و جوش از آن است
که معشوقی چنین پیدا، نهان است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 86
رهی کان ره نهان اندر نهان است
چو پیدا شد عیان اندر عیان است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 87

