غزل شمارهٔ 253
Toggle stanza 1بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد
11
بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد
دل کیست که جان نیز درین واقعه هم شد
22
انگشت نمای دو جهان گشت به عزت
هر دل که سراسیمهٔ آن زلف به خم شد
33
چون پرده برانداختی از روی چو خورشید
هر جا که وجودی است از آن روی عدم شد
44
راه تو شگرف است بسر میروم آن ره
زآنروی که کفر است در آن ره به قدم شد
55
عشاق جهان جمله تماشای تو دارند
عالم ز تماشای تو ، چون خلد ارم شد
66
تا مشعلهٔ روی تو در حسن بیفزود
خوبان جهان را ز خجل مشعله کم شد
77
تا روی چو خورشید تو از پرده علم زد
خورشید ز پرده بهدر افتاد و علم شد
88
تا لوح چو سیم تو خطی سبز برآورد
جان پیش خط سبز تو بر سر چو قلم شد
99
چون آه جگرسوز ز عطار برآمد
با مشک خط تو جگر سوخته ضم شد

