Toggle stanza 1
گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد
1
گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد
مرغ دلم ز شوق به شکرانه جان دهد
2
می‌ندهد او به جان گرانمایه بوسه‌ای
پنداشتی که بوسه چنین رایگان دهد‌؟
3
چون کس نیافت از دهن تنگ او خبر
هر بی‌خبر چگونه خبر زان دهان دهد‌؟
4
معدوم شیء گوید اگر نقطهٔ دلم
جز نام از خیال دهانش نشان دهد
5
مردی محال‌گوی بوَد آنکه بی‌خبر
یک موی فی‌المثل خبر از آن میان دهد
6
چون دید آفتاب که آن ماه هشت خلد
از روی خود زکات به هفت آسمان دهد
7
افتاد در غروب و فرو شد خجل‌زده
تا نوبت طلوع بدان دلستان دهد
8
در آفتاب صد شکن آرم چو زلف او
گر زلف او مرا سر مویی امان دهد
9
ابروی چون کمانش که آن غمزه تیر اوست
هر ساعتی چو تیر سرم در جهان دهد
10
گویی که جور هندوی زلفش تمام نیست
آخر به تُرک مست که تیر و کمان دهد‌؟
11
از عشق او چگونه کنم توبه چون دلم
صد توبهٔ درست به یک پاره نان دهد
12
آن دردِ آن نگار  ، ز عطّار چون گذشت
امکان ندارد آنکه کسی شرح آن دهد

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور