غزل شمارهٔ 346
Toggle stanza 1گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد
11
گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد
مرغ دلم ز شوق به شکرانه جان دهد
22
میندهد او به جان گرانمایه بوسهای
پنداشتی که بوسه چنین رایگان دهد؟
33
چون کس نیافت از دهن تنگ او خبر
هر بیخبر چگونه خبر زان دهان دهد؟
44
معدوم شیء گوید اگر نقطهٔ دلم
جز نام از خیال دهانش نشان دهد
55
مردی محالگوی بوَد آنکه بیخبر
یک موی فیالمثل خبر از آن میان دهد
66
چون دید آفتاب که آن ماه هشت خلد
از روی خود زکات به هفت آسمان دهد
77
افتاد در غروب و فرو شد خجلزده
تا نوبت طلوع بدان دلستان دهد
88
در آفتاب صد شکن آرم چو زلف او
گر زلف او مرا سر مویی امان دهد
99
ابروی چون کمانش که آن غمزه تیر اوست
هر ساعتی چو تیر سرم در جهان دهد
1010
گویی که جور هندوی زلفش تمام نیست
آخر به تُرک مست که تیر و کمان دهد؟
1111
از عشق او چگونه کنم توبه چون دلم
صد توبهٔ درست به یک پاره نان دهد
1212
آن دردِ آن نگار ، ز عطّار چون گذشت
امکان ندارد آنکه کسی شرح آن دهد

