غزل شمارهٔ 117
Toggle stanza 1هر دلی کز عشق تو آگاه نیست
11
هر دلی کز عشق تو آگاه نیست
گو برو کو مرد این درگاه نیست
22
هر که را خوش نیست با اندوه تو
جان او از ذوق عشق آگاه نیست
33
ای دل ار مرد رهی مردانه باش
زانکه اندر عاشقی اکراه نیست
44
عاشقان چون حلقه بر در ماندهاند
زانکه نزدیک تو کس را راه نیست
55
گرد بر گرد دلم از درد تو
خون گرفت و زهرهٔ یک آه نیست
66
بر سر آی از قعر چاه نفس از آنک
یوسف مصریت اندر چاه نیست
77
چند جویی آب و جاه ار عاشقی
عاشق اندر بند آب و جاه نیست
88
زاد راه مرد عاشق نیستی است
نیست شو در راه آن دلخواه نیست
99
در ده ای عطار تن در نیستی
زانکه آنجا مرد هستی شاه نیست

