صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب اول در سیرت پادشاهان
  4. »حکایت شمارهٔ 36

حکایت شمارهٔ 36

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک
دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زورِ بازو نان خوردی.
باری، این توانگر گفت درویش را که: چرا خدمت نکنی تا از مشقّتِ کار کردن برهی؟
گفت: تو چرا کار نکنی تا از مَذَلَّتِ خدمت رهایی یابی؟ که خردمندان گفته‌اند: نانِ خود خوردن و نشستن به که کمرشمشیرِ زرّین به‌ خدمت بستن.
به دست آهک تفته کردن خمیر
به از دست بر سینه پیشِ امیر
عمرِ گرانمایه در این صرف شد
تا چه خورم صَیْف و چه پوشم شِتا
ای شکم خیره، به تایی بساز
تا نکنی پشت به خدمت دو تا
◆

There were two brothers: one of them in the service of the sultan and the other gaining his livelihood by the effort of his arm. The wealthy man once asked his destitute brother why he did not serve the sultan in order to be delivered from the hardship of labouring. He replied: ‘Why labourest thou not to be delivered from the baseness of service because philosophers have said that it is better to eat barley bread and to sit than to gird oneself with a golden belt and to stand in service?’

To leaven mortar of quicklime with the hand Is better than to hold them on the breast before the amir.

My precious life was spent in considering What I am to eat in summer and wear in winter. O ignoble belly, be satisfied with one bread Rather than to bend the back in service.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

با طایفهٔ بزرگان به کشتی‌در، نشسته بودم.

زَورقی در پیِ ما غرق شد، دو برادر به گِردابی در افتادند.

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 35

اگلی نظم

کسی مژده پیش انوشیروانِ عادل آورد. گفت: شنیدم که فلان دشمنِ تو را خدای ،عَزَّ وَ جَلَّ، برداشت.

گفت: هیچ شنیدی که مرا بگذاشت؟

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 37

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00