صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب پنجم در عشق و جوانی
  4. »حکایت شمارهٔ 15

حکایت شمارهٔ 15

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک

The beautiful wife of a man died but her mother, a decrepit old hag, remained in the house on account of the dowry. The man saw no means of escaping from contact with her until a company of friends paid him a visit of condolence and one of them asked him how he bore the loss of his beloved. He replied: ‘It is not as painful not to see my wife as to see the mother of my wife.’

The rose has been destroyed and the thorn remained. The treasure has been taken and the serpent left. It is better that one’s eye be fixed on a spear-head Than that it should behold the face of an enemy. It is incumbent to sever connection with a thousand friends Rather than to behold a single foe.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوقِ صحبت ثابت شده، آخر به سببِ نفعی اندک، آزارِ خاطرِ من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی همی‌گفتند:

نگارِ من چو در آید به خندهٔ نمکین

سعدی»گلستان»باب پنجم در عشق و جوانی»حکایت شمارهٔ 14

اگلی نظم

یاد دارم که در ایّامِ جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی، در تموزی که حَرورش دهان بخوشانیدی و سَمومش مغز استخوان بجوشانیدی.

از ضعفِ بشریّت تابِ آفتابِ هَجِیر نیاوردم و التجا به سایهٔ دیواری کردم، مترقّب که کسی حَرِّ تموز از من به بَرد آبی فرو نشاند که همی ناگاه از ظلمتِ دهلیزِ خانه‌ای روشنی بتافت، یعنی جمالی که زبانِ فصاحت از بیانِ صَباحتِ او عاجز آید، چنان که در شب تاری صبح بر آید یا آبِ حیات از ظلمات به در آید، قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق برآمیخته. ندانم به گلابش مطیّب کرده بود یا قطره‌ای چند از گلِ رویش در آن چکیده.

سعدی»گلستان»باب پنجم در عشق و جوانی»حکایت شمارهٔ 16

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00