صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب دوم در اخلاق درویشان
  4. »حکایت شمارهٔ 31

حکایت شمارهٔ 31

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک

Having become tired of my friends in Damascus, I went into the desert of Jerusalem and associated with animals till the time when I became a prisoner of the Franks, who put me to work with infidels in digging the earth of a moat in Tarapolis, when one of the chiefs of Aleppo, with whom I had formerly been acquainted, recognized me and said: ‘What state is this?’ I recited:

‘I fled from men to mountain and desert Wishing to attend upon no one but God. Imagine what my state at present is When I must be satisfied in a stable of wretches.

The feet in chains with friends Is better than to be with strangers in a garden.’

He took pity on my state and ransomed me for ten dinars from the captivity of the Franks, taking me to Aleppo where he had a daughter and married me to her with a dowry of one hundred dinars. After some time had elapsed, she turned out to be ill-humoured, quarrelsome, disobedient, abusive in her tongue and embittering my life:

A bad wife in a good man’s house Is his hell in this world already. Alas for a bad consort, alas! Preserve us, O Lord from the punishment of fire.

Once she lengthened her tongue of reproach and said: ‘Art thou not the man whom my father purchased from the Franks for ten dinars?’ I replied: ‘Yes, he bought me for ten dinars and sold me into thy hands for one hundred dinars.’

I heard that a sheep had by a great man Been rescued from the jaws and the power of a wolf. In the evening he stroked her throat with a knife Whereon the soul of the sheep complained thus: Thou hast snatched me away from the claws of a wolf, But at last I see thou art thyself a wolf.’

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقتِ ضبطِ آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد. گفت ای دوستان! مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بَزَهی بر من ننوشتند و راحتی به وجودِ من رسید. شما هم به کَرَم معذور دارید.

شکم زندانِ باد است ای خردمند

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایت شمارهٔ 30

اگلی نظم

یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عِیالان داشت: اوقاتِ عزیز چگونه می‌گذرد؟ گفت: همه شب در مناجات و سحر در دعایِ حاجات و همه روز در بند اِخراجات.

ملِک را مضمونِ اشارتِ عابد معلوم گشت. فرمود تا وجهِ کَفافِ وی معیّن دارند و بارِ عِیال از دلِ او برخیزد.

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایت شمارهٔ 32

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت

که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت

سعدی»مواعظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 5

تنی چند از بندگانِ محمود گفتند حسنِ میمندی را که: سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت؟ گفت: بر شما هم پوشیده نباشد. گفتند: آنچه با تو گوید، به امثالِ ما گفتن روا ندارد. گفت: به اعتمادِ آن که داند که نگویم، پس چرا همی‌پرسید؟

نه هر سخن که برآید، بگوید اهلِ شناخت

سعدی»گلستان»باب چهارم در فواید خاموشی»حکایت شمارهٔ 8

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00