صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب هفتم در تأثیر تربیت
  4. »حکایت شمارهٔ 5

حکایت شمارهٔ 5

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک
پارسازاده ای را نعمت بیکران از ترکه عمان به دست افتاد. فسق و فجور آغاز کرد و مبذری پیشه گرفت. فی‌الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد.
باری به نصیحتش گفتم: ای فرزند! دخل آب روان است و عیش آسیای گردان یعنی خرج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معین دارد.
چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن
که می‌گویند ملاحان سرودی
اگر باران به کوهستان نبارد
به سالی دجله گردد خشک رودی
عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری.
پسر از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت: راحت عاجل به تشویش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمند است،
خداوندان کام و نیکبختی
چرا سختی خورند از بیم سختی
برو شادی کن ای یار دل افروز
غم فردا نشاید خورد امروز
فکیف مرا که در صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته و ذکر انعام در افواه عوام افتاده.
هر که علم شد به سخا و کرم
بند نشاید که نهد بر درم
نام نکویی چو برون شد به کوی
در نتوانی که ببندی به روی
دیدم که نصیحت نمی‌پذیرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمی‌کند. ترک مناصحت گرفتم و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما کار بستم که گفته‌اند: بلِّغ ما عَلیکَ فاِن لَم یَقبلوا ما عَلیکَ
گرچه دانی که نشنوند بگوی
هر چه دانی ز نیکخواهی و پند
زود باشد که خیره سر بینی
به دو پای اوفتاده اندر بند
دست بر دست می زند که دریغ
نشنیدم حدیث دانشمند
تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود از نکبت حالش به صورت بدیدم که پاره پاره به هم بر می‌دوخت و لقمه لقمه همی‌اندوخت. دلم از ضعف حالش به هم بر آمد و مروّت ندیدم در چنان حالی ریش درویش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن. پس با دل خود گفتم:
حریف سفله در پایان مستی
نیندیشد ز روز تنگدستی
درخت اندر بهاران بر فشاند
زمستان لاجرم بی برگ ماند
◆

The son of a pious man inherited great wealth left him by some uncles, whereon he plunged into dissipation and profligacy, became a spendthrift and, in short, left no heinous transgression unperpetrated and no intoxicant untasted. I advised him and said: ‘My son, income is a flowing water and expense a turning mill; that is to say, only he who has a fixed revenue is entitled to indulge in abundant expenses.

‘If thou hast no income, spend but frugally Because the sailors chant this song: “If there be no rain in the mountains The bed of the Tigris will be dry in one year.”

‘Follow wisdom and propriety, abandon play and sport because thy wealth will be exhausted, whereon thou wilt fall into trouble and will repent.’ The youth was prevented by the delights of the flute and of drink from accepting my admonition but found fault therewith, saying that it is contrary to the opinion of intelligent men to embitter present tranquillity by cares concerning the future:

Why should possessors of enjoyment and luck Bear sorrow for fear of distress? Go, be merry, my heart-rejoicing friend. The pain of tomorrow must not be eaten today.

And how could I restrain myself, who am occupying the highest seat of liberality, have bound the knot of generosity and the fame of whose beneficence has become the topic of general conversation?

Who has become known for his liberality and generosity Must not put a lock upon his dirhems. When the name of a good fellow has spread in a locality The door cannot be dosed against it.

When I perceived that he did not accept my advice and that my warm breath was not taking effect upon his cold iron, I left off admonishing him and turned away my face from his companionship, acting according to the words of philosophers, who said: Impart to them what thou hast and if they receive it not, it is not thy fault.

Although thou knowest thou wilt not be heard, say Whatever thou knowest of good wishes and advice. It may soon happen that thou wilt behold a silly fellow With both his feet fallen into captivity, Striking his hands together, and saying: ‘Alas, I have not listened to the advice of a scholar.’

After some time I saw the consequences of his dissolute behaviour-which I apprehended-realized. When I beheld him sewing patch upon patch and gathering crumb after crumb, my heart was moved with pity for his destitute condition, in which I did not consider it humane to scratch his internal wounds with reproaches or to sprinkle salt upon them. Accordingly, I said to myself:

A foolish fellow in the height of intoxication Cares not for the coming day of distress. The tree which sheds its foliage in spring Will certainly have no leaves remaining in winter.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

معلم کُتّابی دیدم در دیار مغرب، ترشرویِ تلخ‌گفتار بدخویِ مردم‌آزار گداطبعِ ناپرهیزگار، که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار، نه زهره خنده و نه یارای گفتار. گه عارضِ سیمینِ یکی را طپنچه زدی و گه ساقِ بلورینِ دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم نیک‌مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی.

کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق مَلَکی دیدند و یک یک دیو شدند. به اعتماد حلم او ترک علم دادند. اغلب اوقات به بازیچه فرا هم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی.

سعدی»گلستان»باب هفتم در تأثیر تربیت»حکایت شمارهٔ 4

اگلی نظم

پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت: این فرزند توست، تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش.

ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند بر او سعی کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند.

سعدی»گلستان»باب هفتم در تأثیر تربیت»حکایت شمارهٔ 6

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00