صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »دیوان اشعار
  3. »ترجیع بند

ترجیع بند

شاعر: سعدی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: ترجیع بند

بند 1
Toggle stanza 1
11
ای سرو بلند قامت دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
22
در پای لطافت تو میراد
هر سروِ سهی که بر لب جوست
33
نازک‌بدنی که می‌نگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست
44
مه‌پاره به بام اگر برآید
که فرق کند، که ماه یا اوست؟
55
آن خرمن گُل، نه گُل، که باغ است
نه باغ ارم، که باغ مینوست
66
آن گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟
یا بوی دهانِ عنبرین بوست؟
77
در حلقهٔ صولَجان زلفش
بیچاره دل اوفتاده چون گوست
88
می‌سوزد و همچنان هوادار
می‌میرد و همچنان دعاگوست
99
خون دلِ عاشقان مشتاق
در گردن دیدهٔ بلاجوست
1010
من بندهٔ لعبتان سیمین
کآخر دل آدمی نه از روست
1111
بسیار ملامتم بکردند
کاَندر پی او مرُو که بدخوست
1212
ای سخت‌دلان سست‌پیمان!
این شرط وفا بوَد که بی‌دوست
1313
بنشینم و صبر پیش گیرم؟
دنبالهٔ کار خویش گیرم؟
بند 2
Toggle stanza 2
1414
در عهد تو ای نگار دلبند!
بس عهد که بشکنند و سوگند
1515
دیگر نرود به هیچ مطلوب
خاطر که گرفت با تو پیوند
1616
از پیشِ تو راهِ رفتنم نیست
همچون مگس از برابر قند
1717
عشق آمد و رسم عقل برداشت
شوق آمد و بیخ صبر برکند
1818
در هیچ زمانه‌ای نزاده‌ست
مادر به جمال، چون تو فرزند
1919
باد است نصیحتِ رفیقان
واندوهِ فراق، کوهِ الوند
2020
من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند
2121
این جَور که می‌بریم، تا کی؟
وین صبر که می‌کنیم، تا چند؟
2222
چون مرغ به طَمْع دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند
2323
افتادم و مصلحت چنین بود
بی‌بند نگیرد آدمی پند
2424
مستوجب این و بیش از اینم
باشد که چو مردم خردمند
2525
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 3
Toggle stanza 3
2626
امروز جفا نمی‌کند کَس
در شهر مگر تو می‌کنی بس؟
2727
در دام تو عاشقان گرفتار
در بند تو دوستان مُحَبَّس
2828
یا مُحْرِقَتي بِنارِ خَدٍّ
مِنْ جَمْرَتِهَا السِّراجَ تَقْبَس
2929
صبحی که مشام جان عشاق
خوش‌بوی کند إِذا تَنَفَّس
3030
أَسْتَقْبِلُهُ وَ إِنْ تَوَلّیٰ
أَسْتَأنِسُهُ وَ إِنْ تَعَبَّس
3131
اندام تو خود حریر چین است
دیگر چه کنی قبای اطلس؟
3232
من در همه قول‌ها فصیحم
در وصف شمایل تو أَخْرَس
3333
جان در قدَمت کنم ولیکن
ترسم ننهی تو پای بر خس
3434
ای صاحب حُسن در وفا کوش
کاین حُسن، وفا نکرد با کس
3535
آخر به زکات تندرستی
فریاد دلِ شکستگان رس
3636
مِن‌بعد مکن چنان کز این پیش
ورنه به خدا که من از این پس
3737
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 4
Toggle stanza 4
3838
گفتار خوش و لبان باریک
ما أَطْیبَ فاکِ، جَلَّ باریک
3939
از روی تو ماه آسمان را
شرم آمد و شد هلالِ باریک
4040
یا قاتِلَتي بِسَیْفِ لَحْظٍ
واللّهِ قَتَلْتِنی بِهاتِیک
4141
از بهر خدا، که مالکان، جور
چندین نکنند بر مَمالیک
4242
شاید که به پادشه بگویند
«ترک تو بریخت خون تاجیک»
4343
دانی که چه شب گذشت بر من؟
لایأتِ بمثلها أَعادیک
4444
با این همه گر حیات باشد
هم روز شود شبانِ تاریک
4545
فی‌الجمله نمانْد صبر و آرام
کم تَزْجُرُنی و کم أُداریک
4646
دردا که به خیره عمر بگذشت
ای دل! تو مرا نمی‌گذاری ک
4747
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 5
Toggle stanza 5
4848
چشمی که نظر نگه ندارد
بس فتنه که با سر دل آرد
4949
آهوی کمند زلف خوبان
خود را به هلاک می‌سپارد
5050
فریاد ز دست نقش، فریاد
و آن دست که نقش می‌نگارد
5151
هر جا که مُوَلَّهی چو فرهاد
شیرین‌صفتی برو گمارد
5252
کس بار مشاهدت نچیند
تا تخمِ مجاهدت نکارد
5353
نالیدن عاشقان دل‌سوز
ناپخته مَجاز می‌شمارد
5454
عیبش مکنید هوشمندان!
گر سوخته خرمنی، بزارد
5555
خاری چه بود به پای مشتاق؟
تیغیش بِران که سر نخارد
5656
حاجت به درِ کسی‌ست ما را
کاو حاجت کس نمی‌گزارد
5757
گویند «برو ز پیش جورش»
من می‌روم، او نمی‌گذارد
5858
من خود نه به اختیار خویشم
گر دست ز دامنم بدارد
5959
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 6
Toggle stanza 6
6060
بعد از طلبِ تو در سرم نیست
غیر از تو به خاطر اندرم نیست
6161
ره می‌ندهی که پیشت آیم
وز پیش تو ره که بگذرم نیست
6262
من مرغِ زبونِ دامِ اُنسم
هر چند که می‌کشی پَرم نیست
6363
گر چون تو پری در آدمیزاد
گویند که «هست»، باورم نیست
6464
مهر از همه خلق برگرفتم
جز یاد تو در تصورم نیست
6565
گویند «بکوش تا بیابی»
می‌کوشم و بخت یاورم نیست
6666
قِسمی که مرا نیافریدند
گر جهد کنم میسرم نیست
6767
ای کاش مرا نظر نبودی
چون حَظِّ نظر برابرم نیست
6868
فکرم به همه جهان بگردید
وز گوشهٔ صبر، بهترم نیست
6969
با بخت، جدل نمی‌توان کرد
اکنون که طریق دیگرم نیست
7070
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 7
Toggle stanza 7
7171
ای دل! نَه هزار عهد کردی؟
کاندر طلب هوا نگردی؟
7272
کس را چه گنه؟ تو خویشتن را
بر تیغ زدی و زخم خوردی
7373
دیدی که چگونه حاصل آمد
از دعوی عشق، روی‌زردی؟
7474
یا دل بنهی به جور و بیداد
یا قصهٔ عشق درنوردی
7575
ای سیم‌تنِ سیاه‌گیسو!
کز فکر سرم سپید کردی
7676
بسیار سیه، سپید کرده‌ست
دورانِ سپهرِ لاجوردی
7777
صلح است میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی
7878
سر بیش گران مکن، که کردیم
اقرار به بندگی و خُردی
7979
با درد توام خوش‌ست ازیراک
هم دردی و هم دوای دردی
8080
گفتی که «صبور باش»، هیهات
دل موضع صبر بود و بردی
8181
هم چاره تحمل است و تسلیم
ورنه به کدام جهد و مردی؟
8282
بنشینم و صبر پیش گیرم؟
دنبالهٔ کار خویش گیرم؟
بند 8
Toggle stanza 8
8383
بگذشت و نگه نکرد با من
در پای‌کشان، ز کبر دامن
8484
دو نرگسِ مستِ نیم‌خوابش
در پیش و به حسرت از قفا من
8585
ای قبلهٔ دوستان مشتاق!
گر با همه آن کنی که با من
8686
بسیار کسان که جانِ شیرین
در پای تو ریزد، اولاً من
8787
گفتم که شکایتی بخوانم
از دست تو پیش پادشا من
8888
کاین سخت‌دلی و سست‌مهری
جرم از طرف تو بود یا من؟
8989
دیدم که نه شرط مهربانی‌ست
گر بانگ برآرم از جفا من
9090
گر سر برود، فدای پایت
دست از تو نمی‌کنم رها من
9191
جز وصل توام حرام بادا
حاجت که بخواهم از خدا من
9292
گویندم «ازو نظر بپرهیز»
پرهیز ندانم از قضا من
9393
هرگز نشنیده‌ای که یاری
بی‌یار صبور بود تا من
9494
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 9
Toggle stanza 9
9595
ای روی تو آفتابِ عالم!
انگشت‌نمای آلِ آدم
9696
احیای روان مردگان را
بویت نفسِ مسیحِ مریم
9797
بر جان عزیزت آفرین باد
بر جسمِ شریفت اسم اعظم
9898
محبوب منی چو دیدهٔ راست
ای سرو روان به ابروی خم!
9999
دستان که تو داری ای پری‌روی!
بس دل ببری به کَفّ و مِعْصَم
100100
تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی مُتَعَشِّقند و من هم
101101
شیرین جهان تویی به تحقیق
بگذار حدیث ما تَقَدَّم
102102
خوبیت مُسَلَّم‌ست و ما را
صبر از تو نمی‌شود مُسَلَّم
103103
تو عهد وفایِ خود شکستی
وز جانب ما، هنوز محکم
104104
مگذار که خستگان بمیرند
دور از تو به انتظار مرهم
105105
بی‌ما تو به سر بری همه عمر
من بی‌تو گمان مبر که یک‌دم
106106
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 10
Toggle stanza 10
107107
گل را مبرید پیش من نام
با حُسن وجود آن گل‌اندام
108108
انگشت‌نمای خلق بودیم
مانند هلال از آن مهِ تام
109109
بر ما همه عیب‌ها بگفتند
«یا قومُ إلی مَتیٰ و حَتّام؟»
110110
ما خود زده‌ایم جام بر سنگ
دیگر مزنید سنگ بر جام
111111
آخر نگهی به سوی ما کن
ای دولت خاص و حسرت عام!
112112
بس در طلب تو دیگ سودا
پختیم و هنوز کار ما خام
113113
درمانِ اسیرِ عشق، صبرست
تا خود به کجا رسد سرانجام
114114
من در قدم تو خاک بادم
باشد که تو بر سرم نهی گام
115115
دور از تو شکیب چند باشد؟
ممکن نشود بر آتش آرام
116116
در دام غمت چو مرغِ وحشی
می‌پیچم و سخت می‌شود دام
117117
من بی‌تو نه راضیم ولیکن
چون کام نمی‌دهی به ناکام
118118
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 11
Toggle stanza 11
119119
ای زلف تو هر خمی کمندی!
چشمت به کرشمه، چشم‌بندی
120120
مَخرام بدین صفت، مبادا
کز چشم بدت رسد گزندی
121121
ای آینه ایمنی که ناگاه
در تو رسد آه دردمندی؟
122122
یا چهره بپوش یا بسوزان
بر روی چو آتشت سپندی
123123
دیوانهٔ عشقت ای پری‌روی!
عاقل نشود به هیچ پندی
124124
تلخ‌ست دهان عیشم از صبر
ای تُنگ شکر! بیار قندی
125125
ای سرو! به قامتش چه مانی؟
زیباست ولی نه هر بلندی
126126
گِریم به امید و دشمنانم
بر گریه زنند ریشخندی
127127
کاجی ز درم درآمدی دوست
تا دیدهٔ دشمنان بِکندی
128128
یارب! چه شدی اگر به رحمت
باری سوی ما نظر فکندی؟
129129
یک‌چند به خیره عمر بگذشت
من بعد بر آن سرم که چندی
130130
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 12
Toggle stanza 12
131131
آیا که به لب رسید جانم؟
آوخ که ز دست شد عنانم
132132
کس دید چو من ضعیف هرگز
کز هستی خویش در گمانم؟
133133
پروانه‌ام اوفتان و خیزان
یک‌باره بسوز و وارهانم
134134
گر لطف کنی به جای اینم
ور جور کنی سزای آنم
135135
جز نقش تو نیست در ضمیرم
جز نام تو نیست بر زبانم
136136
گر تلخ کنی به دوریم عیش
یادت چو شکر کند دهانم
137137
اسرار تو پیش کس نگویم
اوصاف تو پیش کس نخوانم
138138
با درد تو یاوری ندارم
وز دست تو مَخْلَصی ندانم
139139
عاقل بِجهد ز پیش شمشیر
من کشتهٔ سر بر آستانم
140140
چون در تو نمی‌توان رسیدن
به زان نبود که تا توانم
141141
بنشینم و صبر پیش گیرم؟
دنبالهٔ کار خویش گیرم؟
بند 13
Toggle stanza 13
142142
آن برگ گل‌ست یا بناگوش؟
یا سبزه به گِرد چشمهٔ نوش؟
143143
دست چو منی قیامه باشد
با قامت چون تویی در آغوش
144144
من ماه ندیده‌ام کُلَه‌دار
من سرو ندیده‌ام قباپوش
145145
وز رفتن و آمدن چه گویم؟
می‌آرد وَجد و می‌برد هوش
146146
روزی دهنی به خنده بگشاد
پسته، دهن تو گفت «خاموش»
147147
خاطر پی زهد و توبه می‌رفت
عشق آمد و گفت «زَرق مفروش»
148148
مُسْتَغْرِق یادت آن چنانم
کم هستی خویش شد فراموش
149149
یاران به نصیحتم چه گویند؟
«بنشین و صبور باش و مخروش»
150150
ای خام! من این چنین بر آتش
عیبم مکن ار برآورم جوش
151151
تا جهد بود به جان بکوشم
وآنگه به ضرورت از بنِ گوش
152152
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 14
Toggle stanza 14
153153
طاقت برسید و هم بگفتم
عشقت که ز خلق می‌نهفتم
154154
طاقم ز فراق و صبر و آرام
زآن روز که با غم تو جفتم
155155
آهنگ درازِ شب ز من پرس
کز فُرقت تو دمی نخفتم
156156
بر هر مژه قطره‌ای چو الماس
دارم که به گریه سنگ سُفتم
157157
گر کشته شوم عجب مدارید
من خود ز حیات در شگفتم
158158
تقدیر درین میانم انداخت
چندان که کناره می‌گرفتم
159159
دی بر سر کوی دوست لَختی
خاکِ قدمش به دیده رُفتم
160160
نه خوارترم ز خاک بگذار
تا در قدم عزیزش افتم
161161
زآنگه که برفتی از کنارم
صبر از دل ریش گفت «رفتم»
162162
می‌رفت و به کبر و ناز می‌گفت
«بی‌ما چه کنی؟» به لابه گفتم
163163
«بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم»
بند 15
Toggle stanza 15
164164
باری بگذر که در فراقت
خون شد دل ریش از اشتیاقت
165165
بگشای دهن که پاسخ تلخ
گویی شکرست در مذاقت
166166
در کشتهٔ خویشتن نگه کن
روزی اگر افتد اتفاقت
167167
تو خنده‌زنان چو شمع و خلقی
پروانه‌صفت در احتِراقت
168168
ما خود ز کدام خیل باشیم
تا خیمه زنیم در وُثاقت؟
169169
مَا اخْتَرتُ صَبابَتی ولکن
عینی نَظَرَتْ و ما اَطاقَتْ
170170
بس دیده که شد در انتظارت
دریا و نمی‌رسد به ساقت
171171
تو مست شراب و خواب و ما را
بی‌خوابی کُشت در تیاقت
172172
نه قدرت با تو بودنم هست
نه طاقت آن که در فراقت
173173
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 16
Toggle stanza 16
174174
آوخ که چو روزگار برگشت
از من دل و صبر و یار برگشت
175175
برگشتن ما ضرورتی بود
وآن شوخ به اختیار برگشت
176176
پرورده بُدم به روزگارش
خو کرد و چو روزگار برگشت
177177
غم نیز چه بودی ار برفتی؟
آن روز که غم‌گسار برگشت
178178
رحمت کن اگر شکسته‌ای را
صبر از دل بی‌قرار برگشت
179179
عذرش بنه ار به زیر سنگی
سرکوفته‌ای چو مار برگشت
180180
زین بحر عمیق جان به در برد
آن کس که هم از کنار برگشت
181181
من ساکن خاک پاک عشقم
نتوانم ازین دیار برگشت
182182
بیچارگی‌ست چارهٔ عشق
دانی چه کنم چو یار برگشت؟
183183
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 17
Toggle stanza 17
184184
هر دل که به عاشقی، زبون نیست
دستِ خوشِ روزگارِ دون نیست
185185
جز دیدهٔ شوخ عاشقان را
بر چهره دوان، سرشکِ خون نیست
186186
کوته‌نظری به خلوتم گفت
«سودا مکن، آخرت جنون نیست»
187187
گفتم «ز تو کی برآید این دود
کِت آتش غم در اندرون نیست؟»
188188
عاقل داند که نالهٔ زار
از سوزش سینه‌ای برون نیست
189189
تسلیم قضا شود کزین قید
کس را به خلاص، رهنمون نیست
190190
صبر ار نکنم چه چاره سازم؟
آرام دل از یکی فزون نیست
191191
گر بُکشد و گر معاف دارد
در قبضهٔ او چو من زبون نیست
192192
دانی به چه مانَد آب چشمم؟
سیماب، که یک دمش سکون نیست
193193
در دهر وفا نبود هرگز
یا بود و به بخت ما کنون نیست
194194
جان برخیِ روی یار کردم
گفتم «مگرش وفاست»، چون نیست
195195
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 18
Toggle stanza 18
196196
در پای تو هر که سر نینداخت
از روی تو پرده بر نینداخت
197197
در تو نرسید و پی غلط کرد
آن مرغ که بال و پر نینداخت
198198
کس با رخ تو نباخت اسبی
تا جان چو پیاده در نینداخت
199199
نفزود غم تو روشنایی
آن را که چو شمع سر نینداخت
200200
بارت بکشم که مرد معنی
در باخت سر و سپر نینداخت
201201
جان داد و درون به خلق ننمود
خون خورد و سخن به در نینداخت
202202
روزی گفتم کسی چو من جان
از بهر تو در خطر نینداخت
203203
گفتا «نه، که تیر چشم مستم
صید از تو ضعیف‌تر نینداخت»
204204
با آن که همه نظر در اویم
روزی سوی ما نظر نینداخت
205205
نومید نیَم که چشمِ لطفی
بر من فِکَند، وگر نینداخت
206206
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 19
Toggle stanza 19
207207
ای بر تو قبای حُسن چالاک!
صد پیرهن از محبتت چاک!
208208
پیشت به تواضع‌ست گویی
افتادن آفتاب بر خاک
209209
ما خاک شویم و هم نگردد
خاک درت از جبین ما پاک
210210
مهر از تو توان برید؟ هیهات
کس بر تو توان گزید؟ حاشاک
211211
اول، دلِ برده باز پس ده
تا دست بدارمت ز فِتراک
212212
بعد از تو به هیچ کس ندارم
امّید و زِ کس نیآیدم باک
213213
درد از جهت تو عین داروست
زهر از قِبَل تو محض تریاک
214214
سودای تو آتشی جهان‌سوز
هجران تو ورطه‌ای خطرناک
215215
روی تو چه جای سحر بابِل؟
موی تو چه جای مار ضحاک؟
216216
سعدی! بس ازین سخن، که وصفش
دامن ندهد به دستِ ادراک
217217
گرد ارچه بسی هوا بگیرد
هرگز نرسد به گرد افلاک
218218
پای طلب از روش فرو ماند
می‌بینم و حیله نیست اِلّاک
219219
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 20
Toggle stanza 20
220220
ای چون لب لعل تو شکر نی
بادام چو چشمت ای پسر! نی
221221
جز سوی تو میل خاطرم، نه
جز در رخ تو مرا نظر نی
222222
خوبان جهان همه بدیدم
مثل تو به چابکی دگر نی
223223
پیران جهان نشان ندادند
چون تو دگری به هیچ قرنی
224224
ای آن که به باغ دلبری بَر!
چون قد خوش تو یک شجر نی
225225
چندین شجر وفا نشاندم
وز وصل تو ذره‌ای ثمر نی
226226
آوازهٔ من ز عرش بگذشت
وز درد دلم تو را خبر نی
227227
از رفتن من غمت نباشد
از آمدن تو خود اثر نی
228228
باز آیم اگر دهی اجازت
ای راحت جان من! وگر نی
229229
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 21
Toggle stanza 21
230230
شد موسم سبزه و تماشا
برخیز و بیا به سوی صحرا
231231
کآن فتنه که روی خوب دارد
هر جا که نشست، خاست غوغا
232232
صاحب‌نظری که دید رویش
دیوانهٔ عشق گشت و شیدا
233233
دانی نکند قبول هرگز
دیوانه حدیث مردِ دانا
234234
چشم از پی دیدن تو دارم
من بی‌تو خَسَم کنار دریا
235235
از جور رقیب تو ننالم
خارست نخُست بار خرما
236236
سعدی غم دل نهفته می‌دار
تا می‌نشوی ز غیر رسوا
237237
گفته‌ست مگر حسود با تو؟
زنهار مرو ازین پس آنجا
238238
من نیز اگر چه ناشکیبم
روزی دو برای مصلحت را
239239
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بند 22
Toggle stanza 22
240240
بِربود جمالت ای مه نو!
از ماه شب چهارده ضو
241241
چون می‌گذری بگو به طاوس
«گر جلوه‌کنان روی چنین رو»
242242
گر لاف زنم که من صبورم
بعد از تو، حکایت‌ست و مشنو
243243
دستی ز غمت نهاده بر دل
چشمی ز پیت فتاده در گَو
244244
یا از در عاشقان درون آی
یا از دل طالبان برون شو
245245
زین جور و تَحَکُّمت غرض چیست؟
بنیاد وجود ما کن و رو
246246
یا مُتْلِفَ مُهْجَتی و نَفسی
اللهُ یَقیکَ مَحْضَرَ السَّو
247247
با من چو جُویی ندید معشوق
نگرفت حدیث من به یک جُو
248248
گفتم «کهنم مبین، که روزی
بینی، که شود به خلعتی نو
249249
در سایهٔ شاهِ آسمان‌قدر
مه، طلعتِ آفتابِ پرتو
250250
وز لفظ من این حدیث شیرین
گر می‌نرسد به گوشِ خسرو
251251
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم»
◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00