سعدی»دیوان اشعار»ترجیع بندترجیع بندشاعر: سعدیوزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)صنف: ترجیع بندصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامبند 1Toggle stanza 11نقل کریںای سرو بلند قامت دوستوه وه که شمایلت چه نیکوست2نقل کریںدر پای لطافت تو میرادهر سروِ سهی که بر لب جوست3نقل کریںنازکبدنی که مینگنجددر زیر قبا چو غنچه در پوست4نقل کریںمهپاره به بام اگر برآیدکه فرق کند، که ماه یا اوست؟5نقل کریںآن خرمن گُل، نه گُل، که باغ استنه باغ ارم، که باغ مینوست6نقل کریںآن گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟یا بوی دهانِ عنبرین بوست؟7نقل کریںدر حلقهٔ صولَجان زلفشبیچاره دل اوفتاده چون گوست8نقل کریںمیسوزد و همچنان هوادارمیمیرد و همچنان دعاگوست9نقل کریںخون دلِ عاشقان مشتاقدر گردن دیدهٔ بلاجوست10نقل کریںمن بندهٔ لعبتان سیمینکآخر دل آدمی نه از روست11نقل کریںبسیار ملامتم بکردندکاَندر پی او مرُو که بدخوست12نقل کریںای سختدلان سستپیمان!این شرط وفا بوَد که بیدوست13نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرم؟دنبالهٔ کار خویش گیرم؟بند 2Toggle stanza 214نقل کریںدر عهد تو ای نگار دلبند!بس عهد که بشکنند و سوگند15نقل کریںدیگر نرود به هیچ مطلوبخاطر که گرفت با تو پیوند16نقل کریںاز پیشِ تو راهِ رفتنم نیستهمچون مگس از برابر قند17نقل کریںعشق آمد و رسم عقل برداشتشوق آمد و بیخ صبر برکند18نقل کریںدر هیچ زمانهای نزادهستمادر به جمال، چون تو فرزند19نقل کریںباد است نصیحتِ رفیقانواندوهِ فراق، کوهِ الوند20نقل کریںمن نیستم ار کسی دگر هستاز دوست به یاد دوست خرسند21نقل کریںاین جَور که میبریم، تا کی؟وین صبر که میکنیم، تا چند؟22نقل کریںچون مرغ به طَمْع دانه در دامچون گرگ به بوی دنبه در بند23نقل کریںافتادم و مصلحت چنین بودبیبند نگیرد آدمی پند24نقل کریںمستوجب این و بیش از اینمباشد که چو مردم خردمند25نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 3Toggle stanza 326نقل کریںامروز جفا نمیکند کَسدر شهر مگر تو میکنی بس؟27نقل کریںدر دام تو عاشقان گرفتاردر بند تو دوستان مُحَبَّس28نقل کریںیا مُحْرِقَتي بِنارِ خَدٍّمِنْ جَمْرَتِهَا السِّراجَ تَقْبَس29نقل کریںصبحی که مشام جان عشاقخوشبوی کند إِذا تَنَفَّس30نقل کریںأَسْتَقْبِلُهُ وَ إِنْ تَوَلّیٰأَسْتَأنِسُهُ وَ إِنْ تَعَبَّس31نقل کریںاندام تو خود حریر چین استدیگر چه کنی قبای اطلس؟32نقل کریںمن در همه قولها فصیحمدر وصف شمایل تو أَخْرَس33نقل کریںجان در قدَمت کنم ولیکنترسم ننهی تو پای بر خس34نقل کریںای صاحب حُسن در وفا کوشکاین حُسن، وفا نکرد با کس35نقل کریںآخر به زکات تندرستیفریاد دلِ شکستگان رس36نقل کریںمِنبعد مکن چنان کز این پیشورنه به خدا که من از این پس37نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 4Toggle stanza 438نقل کریںگفتار خوش و لبان باریکما أَطْیبَ فاکِ، جَلَّ باریک39نقل کریںاز روی تو ماه آسمان راشرم آمد و شد هلالِ باریک40نقل کریںیا قاتِلَتي بِسَیْفِ لَحْظٍواللّهِ قَتَلْتِنی بِهاتِیک41نقل کریںاز بهر خدا، که مالکان، جورچندین نکنند بر مَمالیک42نقل کریںشاید که به پادشه بگویند«ترک تو بریخت خون تاجیک»43نقل کریںدانی که چه شب گذشت بر من؟لایأتِ بمثلها أَعادیک44نقل کریںبا این همه گر حیات باشدهم روز شود شبانِ تاریک45نقل کریںفیالجمله نمانْد صبر و آرامکم تَزْجُرُنی و کم أُداریک46نقل کریںدردا که به خیره عمر بگذشتای دل! تو مرا نمیگذاری ک47نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 5Toggle stanza 548نقل کریںچشمی که نظر نگه نداردبس فتنه که با سر دل آرد49نقل کریںآهوی کمند زلف خوبانخود را به هلاک میسپارد50نقل کریںفریاد ز دست نقش، فریادو آن دست که نقش مینگارد51نقل کریںهر جا که مُوَلَّهی چو فرهادشیرینصفتی برو گمارد52نقل کریںکس بار مشاهدت نچیندتا تخمِ مجاهدت نکارد53نقل کریںنالیدن عاشقان دلسوزناپخته مَجاز میشمارد54نقل کریںعیبش مکنید هوشمندان!گر سوخته خرمنی، بزارد55نقل کریںخاری چه بود به پای مشتاق؟تیغیش بِران که سر نخارد56نقل کریںحاجت به درِ کسیست ما راکاو حاجت کس نمیگزارد57نقل کریںگویند «برو ز پیش جورش»من میروم، او نمیگذارد58نقل کریںمن خود نه به اختیار خویشمگر دست ز دامنم بدارد59نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 6Toggle stanza 660نقل کریںبعد از طلبِ تو در سرم نیستغیر از تو به خاطر اندرم نیست61نقل کریںره میندهی که پیشت آیموز پیش تو ره که بگذرم نیست62نقل کریںمن مرغِ زبونِ دامِ اُنسمهر چند که میکشی پَرم نیست63نقل کریںگر چون تو پری در آدمیزادگویند که «هست»، باورم نیست64نقل کریںمهر از همه خلق برگرفتمجز یاد تو در تصورم نیست65نقل کریںگویند «بکوش تا بیابی»میکوشم و بخت یاورم نیست66نقل کریںقِسمی که مرا نیافریدندگر جهد کنم میسرم نیست67نقل کریںای کاش مرا نظر نبودیچون حَظِّ نظر برابرم نیست68نقل کریںفکرم به همه جهان بگردیدوز گوشهٔ صبر، بهترم نیست69نقل کریںبا بخت، جدل نمیتوان کرداکنون که طریق دیگرم نیست70نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 7Toggle stanza 771نقل کریںای دل! نَه هزار عهد کردی؟کاندر طلب هوا نگردی؟72نقل کریںکس را چه گنه؟ تو خویشتن رابر تیغ زدی و زخم خوردی73نقل کریںدیدی که چگونه حاصل آمداز دعوی عشق، رویزردی؟74نقل کریںیا دل بنهی به جور و بیدادیا قصهٔ عشق درنوردی75نقل کریںای سیمتنِ سیاهگیسو!کز فکر سرم سپید کردی76نقل کریںبسیار سیه، سپید کردهستدورانِ سپهرِ لاجوردی77نقل کریںصلح است میان کفر و اسلامبا ما تو هنوز در نبردی78نقل کریںسر بیش گران مکن، که کردیماقرار به بندگی و خُردی79نقل کریںبا درد توام خوشست ازیراکهم دردی و هم دوای دردی80نقل کریںگفتی که «صبور باش»، هیهاتدل موضع صبر بود و بردی81نقل کریںهم چاره تحمل است و تسلیمورنه به کدام جهد و مردی؟82نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرم؟دنبالهٔ کار خویش گیرم؟بند 8Toggle stanza 883نقل کریںبگذشت و نگه نکرد با مندر پایکشان، ز کبر دامن84نقل کریںدو نرگسِ مستِ نیمخوابشدر پیش و به حسرت از قفا من85نقل کریںای قبلهٔ دوستان مشتاق!گر با همه آن کنی که با من86نقل کریںبسیار کسان که جانِ شیریندر پای تو ریزد، اولاً من87نقل کریںگفتم که شکایتی بخوانماز دست تو پیش پادشا من88نقل کریںکاین سختدلی و سستمهریجرم از طرف تو بود یا من؟89نقل کریںدیدم که نه شرط مهربانیستگر بانگ برآرم از جفا من90نقل کریںگر سر برود، فدای پایتدست از تو نمیکنم رها من91نقل کریںجز وصل توام حرام باداحاجت که بخواهم از خدا من92نقل کریںگویندم «ازو نظر بپرهیز»پرهیز ندانم از قضا من93نقل کریںهرگز نشنیدهای که یاریبییار صبور بود تا من94نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 9Toggle stanza 995نقل کریںای روی تو آفتابِ عالم!انگشتنمای آلِ آدم96نقل کریںاحیای روان مردگان رابویت نفسِ مسیحِ مریم97نقل کریںبر جان عزیزت آفرین بادبر جسمِ شریفت اسم اعظم98نقل کریںمحبوب منی چو دیدهٔ راستای سرو روان به ابروی خم!99نقل کریںدستان که تو داری ای پریروی!بس دل ببری به کَفّ و مِعْصَم100نقل کریںتنها نه منم اسیر عشقتخلقی مُتَعَشِّقند و من هم101نقل کریںشیرین جهان تویی به تحقیقبگذار حدیث ما تَقَدَّم102نقل کریںخوبیت مُسَلَّمست و ما راصبر از تو نمیشود مُسَلَّم103نقل کریںتو عهد وفایِ خود شکستیوز جانب ما، هنوز محکم104نقل کریںمگذار که خستگان بمیرنددور از تو به انتظار مرهم105نقل کریںبیما تو به سر بری همه عمرمن بیتو گمان مبر که یکدم106نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 10Toggle stanza 10107نقل کریںگل را مبرید پیش من نامبا حُسن وجود آن گلاندام108نقل کریںانگشتنمای خلق بودیممانند هلال از آن مهِ تام109نقل کریںبر ما همه عیبها بگفتند«یا قومُ إلی مَتیٰ و حَتّام؟»110نقل کریںما خود زدهایم جام بر سنگدیگر مزنید سنگ بر جام111نقل کریںآخر نگهی به سوی ما کنای دولت خاص و حسرت عام!112نقل کریںبس در طلب تو دیگ سوداپختیم و هنوز کار ما خام113نقل کریںدرمانِ اسیرِ عشق، صبرستتا خود به کجا رسد سرانجام114نقل کریںمن در قدم تو خاک بادمباشد که تو بر سرم نهی گام115نقل کریںدور از تو شکیب چند باشد؟ممکن نشود بر آتش آرام116نقل کریںدر دام غمت چو مرغِ وحشیمیپیچم و سخت میشود دام117نقل کریںمن بیتو نه راضیم ولیکنچون کام نمیدهی به ناکام118نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 11Toggle stanza 11119نقل کریںای زلف تو هر خمی کمندی!چشمت به کرشمه، چشمبندی120نقل کریںمَخرام بدین صفت، مباداکز چشم بدت رسد گزندی121نقل کریںای آینه ایمنی که ناگاهدر تو رسد آه دردمندی؟122نقل کریںیا چهره بپوش یا بسوزانبر روی چو آتشت سپندی123نقل کریںدیوانهٔ عشقت ای پریروی!عاقل نشود به هیچ پندی124نقل کریںتلخست دهان عیشم از صبرای تُنگ شکر! بیار قندی125نقل کریںای سرو! به قامتش چه مانی؟زیباست ولی نه هر بلندی126نقل کریںگِریم به امید و دشمنانمبر گریه زنند ریشخندی127نقل کریںکاجی ز درم درآمدی دوستتا دیدهٔ دشمنان بِکندی128نقل کریںیارب! چه شدی اگر به رحمتباری سوی ما نظر فکندی؟129نقل کریںیکچند به خیره عمر بگذشتمن بعد بر آن سرم که چندی130نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 12Toggle stanza 12131نقل کریںآیا که به لب رسید جانم؟آوخ که ز دست شد عنانم132نقل کریںکس دید چو من ضعیف هرگزکز هستی خویش در گمانم؟133نقل کریںپروانهام اوفتان و خیزانیکباره بسوز و وارهانم134نقل کریںگر لطف کنی به جای اینمور جور کنی سزای آنم135نقل کریںجز نقش تو نیست در ضمیرمجز نام تو نیست بر زبانم136نقل کریںگر تلخ کنی به دوریم عیشیادت چو شکر کند دهانم137نقل کریںاسرار تو پیش کس نگویماوصاف تو پیش کس نخوانم138نقل کریںبا درد تو یاوری ندارموز دست تو مَخْلَصی ندانم139نقل کریںعاقل بِجهد ز پیش شمشیرمن کشتهٔ سر بر آستانم140نقل کریںچون در تو نمیتوان رسیدنبه زان نبود که تا توانم141نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرم؟دنبالهٔ کار خویش گیرم؟بند 13Toggle stanza 13142نقل کریںآن برگ گلست یا بناگوش؟یا سبزه به گِرد چشمهٔ نوش؟143نقل کریںدست چو منی قیامه باشدبا قامت چون تویی در آغوش144نقل کریںمن ماه ندیدهام کُلَهدارمن سرو ندیدهام قباپوش145نقل کریںوز رفتن و آمدن چه گویم؟میآرد وَجد و میبرد هوش146نقل کریںروزی دهنی به خنده بگشادپسته، دهن تو گفت «خاموش»147نقل کریںخاطر پی زهد و توبه میرفتعشق آمد و گفت «زَرق مفروش»148نقل کریںمُسْتَغْرِق یادت آن چنانمکم هستی خویش شد فراموش149نقل کریںیاران به نصیحتم چه گویند؟«بنشین و صبور باش و مخروش»150نقل کریںای خام! من این چنین بر آتشعیبم مکن ار برآورم جوش151نقل کریںتا جهد بود به جان بکوشموآنگه به ضرورت از بنِ گوش152نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 14Toggle stanza 14153نقل کریںطاقت برسید و هم بگفتمعشقت که ز خلق مینهفتم154نقل کریںطاقم ز فراق و صبر و آرامزآن روز که با غم تو جفتم155نقل کریںآهنگ درازِ شب ز من پرسکز فُرقت تو دمی نخفتم156نقل کریںبر هر مژه قطرهای چو الماسدارم که به گریه سنگ سُفتم157نقل کریںگر کشته شوم عجب مداریدمن خود ز حیات در شگفتم158نقل کریںتقدیر درین میانم انداختچندان که کناره میگرفتم159نقل کریںدی بر سر کوی دوست لَختیخاکِ قدمش به دیده رُفتم160نقل کریںنه خوارترم ز خاک بگذارتا در قدم عزیزش افتم161نقل کریںزآنگه که برفتی از کنارمصبر از دل ریش گفت «رفتم»162نقل کریںمیرفت و به کبر و ناز میگفت«بیما چه کنی؟» به لابه گفتم163نقل کریں«بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم»بند 15Toggle stanza 15164نقل کریںباری بگذر که در فراقتخون شد دل ریش از اشتیاقت165نقل کریںبگشای دهن که پاسخ تلخگویی شکرست در مذاقت166نقل کریںدر کشتهٔ خویشتن نگه کنروزی اگر افتد اتفاقت167نقل کریںتو خندهزنان چو شمع و خلقیپروانهصفت در احتِراقت168نقل کریںما خود ز کدام خیل باشیمتا خیمه زنیم در وُثاقت؟169نقل کریںمَا اخْتَرتُ صَبابَتی ولکنعینی نَظَرَتْ و ما اَطاقَتْ170نقل کریںبس دیده که شد در انتظارتدریا و نمیرسد به ساقت171نقل کریںتو مست شراب و خواب و ما رابیخوابی کُشت در تیاقت172نقل کریںنه قدرت با تو بودنم هستنه طاقت آن که در فراقت173نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 16Toggle stanza 16174نقل کریںآوخ که چو روزگار برگشتاز من دل و صبر و یار برگشت175نقل کریںبرگشتن ما ضرورتی بودوآن شوخ به اختیار برگشت176نقل کریںپرورده بُدم به روزگارشخو کرد و چو روزگار برگشت177نقل کریںغم نیز چه بودی ار برفتی؟آن روز که غمگسار برگشت178نقل کریںرحمت کن اگر شکستهای راصبر از دل بیقرار برگشت179نقل کریںعذرش بنه ار به زیر سنگیسرکوفتهای چو مار برگشت180نقل کریںزین بحر عمیق جان به در بردآن کس که هم از کنار برگشت181نقل کریںمن ساکن خاک پاک عشقمنتوانم ازین دیار برگشت182نقل کریںبیچارگیست چارهٔ عشقدانی چه کنم چو یار برگشت؟183نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 17Toggle stanza 17184نقل کریںهر دل که به عاشقی، زبون نیستدستِ خوشِ روزگارِ دون نیست185نقل کریںجز دیدهٔ شوخ عاشقان رابر چهره دوان، سرشکِ خون نیست186نقل کریںکوتهنظری به خلوتم گفت«سودا مکن، آخرت جنون نیست»187نقل کریںگفتم «ز تو کی برآید این دودکِت آتش غم در اندرون نیست؟»188نقل کریںعاقل داند که نالهٔ زاراز سوزش سینهای برون نیست189نقل کریںتسلیم قضا شود کزین قیدکس را به خلاص، رهنمون نیست190نقل کریںصبر ار نکنم چه چاره سازم؟آرام دل از یکی فزون نیست191نقل کریںگر بُکشد و گر معاف دارددر قبضهٔ او چو من زبون نیست192نقل کریںدانی به چه مانَد آب چشمم؟سیماب، که یک دمش سکون نیست193نقل کریںدر دهر وفا نبود هرگزیا بود و به بخت ما کنون نیست194نقل کریںجان برخیِ روی یار کردمگفتم «مگرش وفاست»، چون نیست195نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 18Toggle stanza 18196نقل کریںدر پای تو هر که سر نینداختاز روی تو پرده بر نینداخت197نقل کریںدر تو نرسید و پی غلط کردآن مرغ که بال و پر نینداخت198نقل کریںکس با رخ تو نباخت اسبیتا جان چو پیاده در نینداخت199نقل کریںنفزود غم تو روشناییآن را که چو شمع سر نینداخت200نقل کریںبارت بکشم که مرد معنیدر باخت سر و سپر نینداخت201نقل کریںجان داد و درون به خلق ننمودخون خورد و سخن به در نینداخت202نقل کریںروزی گفتم کسی چو من جاناز بهر تو در خطر نینداخت203نقل کریںگفتا «نه، که تیر چشم مستمصید از تو ضعیفتر نینداخت»204نقل کریںبا آن که همه نظر در اویمروزی سوی ما نظر نینداخت205نقل کریںنومید نیَم که چشمِ لطفیبر من فِکَند، وگر نینداخت206نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 19Toggle stanza 19207نقل کریںای بر تو قبای حُسن چالاک!صد پیرهن از محبتت چاک!208نقل کریںپیشت به تواضعست گوییافتادن آفتاب بر خاک209نقل کریںما خاک شویم و هم نگرددخاک درت از جبین ما پاک210نقل کریںمهر از تو توان برید؟ هیهاتکس بر تو توان گزید؟ حاشاک211نقل کریںاول، دلِ برده باز پس دهتا دست بدارمت ز فِتراک212نقل کریںبعد از تو به هیچ کس ندارمامّید و زِ کس نیآیدم باک213نقل کریںدرد از جهت تو عین داروستزهر از قِبَل تو محض تریاک214نقل کریںسودای تو آتشی جهانسوزهجران تو ورطهای خطرناک215نقل کریںروی تو چه جای سحر بابِل؟موی تو چه جای مار ضحاک؟216نقل کریںسعدی! بس ازین سخن، که وصفشدامن ندهد به دستِ ادراک217نقل کریںگرد ارچه بسی هوا بگیردهرگز نرسد به گرد افلاک218نقل کریںپای طلب از روش فرو ماندمیبینم و حیله نیست اِلّاک219نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 20Toggle stanza 20220نقل کریںای چون لب لعل تو شکر نیبادام چو چشمت ای پسر! نی221نقل کریںجز سوی تو میل خاطرم، نهجز در رخ تو مرا نظر نی222نقل کریںخوبان جهان همه بدیدممثل تو به چابکی دگر نی223نقل کریںپیران جهان نشان ندادندچون تو دگری به هیچ قرنی224نقل کریںای آن که به باغ دلبری بَر!چون قد خوش تو یک شجر نی225نقل کریںچندین شجر وفا نشاندموز وصل تو ذرهای ثمر نی226نقل کریںآوازهٔ من ز عرش بگذشتوز درد دلم تو را خبر نی227نقل کریںاز رفتن من غمت نباشداز آمدن تو خود اثر نی228نقل کریںباز آیم اگر دهی اجازتای راحت جان من! وگر نی229نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 21Toggle stanza 21230نقل کریںشد موسم سبزه و تماشابرخیز و بیا به سوی صحرا231نقل کریںکآن فتنه که روی خوب داردهر جا که نشست، خاست غوغا232نقل کریںصاحبنظری که دید رویشدیوانهٔ عشق گشت و شیدا233نقل کریںدانی نکند قبول هرگزدیوانه حدیث مردِ دانا234نقل کریںچشم از پی دیدن تو دارممن بیتو خَسَم کنار دریا235نقل کریںاز جور رقیب تو ننالمخارست نخُست بار خرما236نقل کریںسعدی غم دل نهفته میدارتا مینشوی ز غیر رسوا237نقل کریںگفتهست مگر حسود با تو؟زنهار مرو ازین پس آنجا238نقل کریںمن نیز اگر چه ناشکیبمروزی دو برای مصلحت را239نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمبند 22Toggle stanza 22240نقل کریںبِربود جمالت ای مه نو!از ماه شب چهارده ضو241نقل کریںچون میگذری بگو به طاوس«گر جلوهکنان روی چنین رو»242نقل کریںگر لاف زنم که من صبورمبعد از تو، حکایتست و مشنو243نقل کریںدستی ز غمت نهاده بر دلچشمی ز پیت فتاده در گَو244نقل کریںیا از در عاشقان درون آییا از دل طالبان برون شو245نقل کریںزین جور و تَحَکُّمت غرض چیست؟بنیاد وجود ما کن و رو246نقل کریںیا مُتْلِفَ مُهْجَتی و نَفسیاللهُ یَقیکَ مَحْضَرَ السَّو247نقل کریںبا من چو جُویی ندید معشوقنگرفت حدیث من به یک جُو248نقل کریںگفتم «کهنم مبین، که روزیبینی، که شود به خلعتی نو249نقل کریںدر سایهٔ شاهِ آسمانقدرمه، طلعتِ آفتابِ پرتو250نقل کریںوز لفظ من این حدیث شیرینگر مینرسد به گوشِ خسرو251نقل کریںبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم»آڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیمریم فقیهی کیامحسن لیلهکوهیسهیل قاسمیارژنگ آقاجریحجت الله عباسیاسماعیل مرتضویعباس هدایتی اصلقمرالزمان مشکوریکسرا کاوهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور