شاعر: سعدی
زمین
شکوه ام آتش زبان گردیده است از خوی دوست
آه اگر آبی بر این آتش نریزد روی دوست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1232
تیغ بر خورشید خواباند خم ابروی دوست
در کمند آرد صبا را زلف عنبر بوی دوست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1233
گر شوم صد سال محروم از نگاه روی دوست
دیده نگشایم مگر وقتی که آیم سوی دوست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 122