سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 540غزل شمارهٔ 540شاعر: سعدیوزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیہ: یدیصنف: غزلصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںخلاف شرط محبت، چه مصلحت دیدی؟که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی؟22نقل کریںگرفتمت که نیآمد ز روی خلق آزرمکه بیگنه بکشی، از خدا نترسیدی؟33نقل کریںبپوش روی نگارین و موی مشکین راکه حسن طلعت خورشید را بپوشیدی؟44نقل کریںهزار بیدل مشتاق را به حسرت آنکه لب به لب برسد، جان به لب رسانیدی55نقل کریںمحل و قیمت خویش آن زمان بدانستمکه برگذشتی و ما را به هیچ نخریدی66نقل کریںهزار بار بگفتیم و هیچ درنگرفتکه گرد عشق مگرد ای فقیر و گردیدی77نقل کریںتو را ملامت رندان و عاشقان سعدیدگر حلال نباشد که خود بلغزیدی88نقل کریںبه تیغ میزد و میرفت و باز مینگریستکه ترک عشق نگفتی، سزای خود دیدی◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمنگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندیکه ما را بیش از این طاقت نماندهست آرزومندیسعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 539اگلی نظممگر دگر سخن دشمنان نیوشیدیکه روی چون قمر از دوستان بپوشیدیسعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 541◆آڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیعندلیبمحسن لیلهکوهیسهیل قاسمینازنین بازیانحمیدرضا محمدیسعیده تهرانینسبآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمنگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندیکه ما را بیش از این طاقت نماندهست آرزومندیسعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 539
اگلی نظممگر دگر سخن دشمنان نیوشیدیکه روی چون قمر از دوستان بپوشیدیسعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 541