سعدی»بوستان»باب دوم در احسان»بخش 24 - حکایتبخش 24 - حکایتشاعر: سعدیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںشنیدم که مغروری از کبر مستدر خانه بر روی سائل ببست22نقل کریںبه کنجی فرو ماند و بنشست مردجگر گرم و آه از تف سینه سرد33نقل کریںشنیدش یکی مرد پوشیده چشمبپرسیدش از موجب کین و خشم44نقل کریںفرو گفت و بگریست بر خاک کویجفایی کز آن شخصش آمد به روی55نقل کریںبگفت ای فلان، ترک آزار کنیک امشب به نزد من افطار کن66نقل کریںبه خُلق و فریبش گریبان کشیدبه خانه در آوردش و خوان کشید77نقل کریںبر آسود درویش روشن نهادبگفت ایزدت روشنایی دهاد88نقل کریںشب از نرگسش قطره چندی چکیدسحر دیده بر کرد و دنیا بدید99نقل کریںحکایت به شهر اندر افتاد و جوشکه آن بیبصر دیده بر کرد دوش1010نقل کریںشنید این سخن خواجهٔ سنگدلکه برگشت درویش از او تنگدل1111نقل کریںبگفتا حکایت کن ای نیکبختکه چون سهل شد بر تو این کار سخت؟1212نقل کریںکه بر کردت این شمع گیتیفروز؟بگفت ای ستمکار آشفته روز1313نقل کریںتو کوتهنظر بودی و سست رایکه مشغول گشتی به جغد از همای1414نقل کریںبه روی من این در کسی کرد بازکه کردی تو بر روی وی در، فراز1515نقل کریںاگر بوسه بر خاک مردان زنیبه مردی که پیش آیدت روشنی1616نقل کریںکسانی که پوشیده چشم دلندهمانا کز این توتیا غافلند1717نقل کریںچو برگشتهدولت ملامت شنیدسر انگشت حیرت به دندان گزید1818نقل کریںکه شهباز من صید دام تو شدمرا بود دولت به نام تو شد1919نقل کریںکسی چون به دست آورد جره بازفرو برده چون موش دندان آز2020نقل کریںالا گر طلبکار اهل دلیز خدمت مکن یک زمان غافلی2121نقل کریںخورش ده به گنجشک و کبک و حَمامکه یک روزت افتد همایی به دام2222نقل کریںچو هر گوشه تیر نیاز افکنیامید است ناگه که صیدی زنی2323نقل کریںدُری هم بر آید ز چندین صدفز صد چوبه آید یکی بر هدف◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمیکی را خری در گل افتاده بودز سوداش خون در دل افتاده بودسعدی»بوستان»باب دوم در احسان»بخش 23 - حکایتاگلی نظمیکی را پسر گم شد از راحلهشبانگه بگردید در قافلهسعدی»بوستان»باب دوم در احسان»بخش 25 - حکایت◆آڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیعندلیبحمیدرضا محمدیامیر اثنی عشریآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمیکی را خری در گل افتاده بودز سوداش خون در دل افتاده بودسعدی»بوستان»باب دوم در احسان»بخش 23 - حکایت