سعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 8 - حکایت صبر و ثبات روندگانبخش 8 - حکایت صبر و ثبات روندگانشاعر: سعدیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںچنین نقل دارم ز مردان راهفقیران منعم، گدایان شاه2نقل کریںکه پیری به دریوزه شد بامداددر مسجدی دید و آواز داد3نقل کریںیکی گفتش این خانهٔ خلق نیستکه چیزی دهندت، بهشوخی مایست4نقل کریںبدو گفت کاین خانه کیست پس؟که بخشایشش نیست بر حال کس؟5نقل کریںبگفتا خموش، این چه لفظ خطاستخداوند خانه خداوند ماست6نقل کریںنگه کرد و قندیل و محراب دیدبه سوز از جگر نعرهای بر کشید7نقل کریںکه حیف است از اینجا فراتر شدندریغ است محروم از این در شدن8نقل کریںنرفتم به محرومی از هیچ کویچرا از در حق شوم زردروی؟9نقل کریںهم اینجا کنم دست خواهش درازکه دانم نگردم تهیدست باز10نقل کریںشنیدم که سالی مجاور نشستچو فریادخواهان برآورده دست11نقل کریںشبی پای عمرش فرو شد به گلتپیدن گرفت از ضعیفیش دل12نقل کریںسحر برد شخصی چراغش به سررمق دید از او چون چراغ سحر13نقل کریںهمیگفت غلغلکنان از فرحو من دق باب الکریم انفتح14نقل کریںطلبکار باید صبور و حمولکه نشنیدهام کیمیاگر ملول15نقل کریںچه زرها به خاک سیه در کنندکه باشد که روزی مسی زر کنند16نقل کریںزر از بهر چیزی خریدن نکوستنخواهی خریدن به از یاد دوست17نقل کریںگر از دلبری دل به تنگ آیدتدگر غمگساری به چنگ آیدت18نقل کریںمبر تلخ عیشی ز روی ترشبه آب دگر آتشش باز کش19نقل کریںولی گر به خوبی ندارد نظیربه اندک دل آزار ترکش مگیر20نقل کریںتوان از کسی دل بپرداختنکه دانی که بی او توان ساختن◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمیکی تشنه میگفت و جان میسپردخنک نیکبختی که در آب مردسعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 7 - حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردناگلی نظمشنیدم که پیری شبی زنده داشتسحر دست حاجت به حق بر فراشتسعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 9 - حکایتآڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیعندلیبحمیدرضا محمدیامیر اثنی عشریآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمیکی تشنه میگفت و جان میسپردخنک نیکبختی که در آب مردسعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 7 - حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن
اگلی نظمشنیدم که پیری شبی زنده داشتسحر دست حاجت به حق بر فراشتسعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 9 - حکایت