سعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 4 - حکایت در معنی تحمل محب صادقبخش 4 - حکایت در معنی تحمل محب صادقشاعر: سعدیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںشنیدم که وقتی گدازادهاینظر داشت با پادشازادهای2نقل کریںهمیرفت و میپخت سودای خامخیالش فرو برده دندان به کام3نقل کریںز میدانش خالی نبودی چو میلهمه وقت پهلوی اسبش چو پیل4نقل کریںدلش خون شد و راز در دل بماندولی پایش از گریه در گل بماند5نقل کریںرقیبان خبر یافتندش ز درددگرباره گفتندش اینجا مگرد6نقل کریںدمی رفت و یاد آمدش روی دوستدگر خیمه زد بر سر کوی دوست7نقل کریںغلامی شکستش سر و دست و پایکه «باری نگفتیمت ایدر مپای»8نقل کریںدگر رفت و صبر و قرارش نبودشکیبایی از روی یارش نبود9نقل کریںمگسوارش از پیش شکر به جوربراندندی و بازگشتی بهفور10نقل کریںکسی گفتش ای شوخ دیوانهرنگعجب صبر داری تو بر چوب و سنگ!11نقل کریںبگفت این جفا بر من از دست اوستنه شرطیست نالیدن از دست دوست12نقل کریںمن اینک دم دوستی میزنمگر او دوست دارد وگر دشمنم13نقل کریںز من صبر بی او توقع مدارکه با او هم امکان ندارد قرار14نقل کریںنه نیروی صبرم، نه جای ستیزنه امکانِ بودن، نه پای گریز15نقل کریںمگو زین در بارگه سر بتابوگر سر چو میخم نهد در طناب16نقل کریںنه پروانه جان داده در پای دوستبه از زنده در کنج تاریک اوست؟17نقل کریںبگفت ار خوری زخم چوگان اوی؟بگفتا به پایش در افتم چو گوی18نقل کریںبگفتا سرت گر ببرد به تیغ؟بگفت این قدر نبود از وی دریغ19نقل کریںمرا خود ز سر نیست چندان خبرکه تاج است بر تارکم یا تبر20نقل کریںمکن با من ناشکیبا عتیبکه در عشق صورت نبندد شکیب21نقل کریںچو یعقوبم ار دیده گردد سپیدنبُرّم ز دیدار یوسف امید22نقل کریںیکی را که سر خوش بود با یکینیازارد از وی به هر اندکی23نقل کریںرکابش ببوسید روزی جوانبرآشفت و برتافت از وی عنان24نقل کریںبخندید و گفتا «عنان برمپیچکه سلطان عنان برنپیچد ز هیچ25نقل کریںمرا با وجود تو هستی نماندبه یاد توام خودپرستی نماند26نقل کریںگرم جرم بینی مکن عیب منتویی سر بر آورده از جیب من27نقل کریںبدان زَهره دستت زدم در رکابکه خود را نیاوردم اندر حساب28نقل کریںکشیدم قلم در سر نام خویشنهادم قدم بر سر کام خویش29نقل کریںمرا خود کُشد تیر آن چشم مستچه حاجت که آری به شمشیر دست؟30نقل کریںتو آتش به نی در زن و در گذرکه نه خشک در بیشه مانَد نه تر»◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمچو عشقی که بنیاد آن بر هواستچنین فتنهانگیز و فرمانرواست،سعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 3 - در محبت روحانیاگلی نظمشنیدم که بر لحن خنیاگریبه رقص اندر آمد پری پیکریسعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 5 - حکایت در معنی اهل محبتآڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیعندلیبحمیدرضا محمدیامیر اثنی عشریآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمچو عشقی که بنیاد آن بر هواستچنین فتنهانگیز و فرمانرواست،سعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 3 - در محبت روحانی
اگلی نظمشنیدم که بر لحن خنیاگریبه رقص اندر آمد پری پیکریسعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 5 - حکایت در معنی اهل محبت