صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »بوستان
  3. »باب هشتم در شکر بر عافیت
  4. »بخش 15 - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان

بخش 15 - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان

شاعر: سعدی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11
بتی دیدم از عاج در سومنات
مرصع چو در جاهلیت منات
22
چنان صورتش بسته تمثالگر
که صورت نبندد از آن خوبتر
33
ز هر ناحیت کاروانها روان
به دیدار آن صورت بی روان
44
طمع کرده رایان چین و چگل
چو سعدی وفا ز آن بت سخت دل
55
زبان آوران رفته از هر مکان
تضرع کنان پیش آن بی زبان
66
فرو ماندم از کشف آن ماجرا
که حیی جمادی پرستد چرا؟
77
مغی را که با من سر و کار بود
نکوگوی و هم حجره و یار بود
88
به نرمی بپرسیدم ای برهمن
عجب دارم از کار این بقعه من
99
که مدهوش این ناتوان پیکرند
مقید به چاه ضلال اندرند
1010
نه نیروی دستش، نه رفتار پای
ورش بفکنی بر نخیزد ز جای
1111
نبینی که چشمانش از کهرباست؟
وفا جستن از سنگ چشمان خطاست
1212
بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت
چو آتش شد از خشم و در من گرفت
1313
مغان را خبر کرد و پیران دیر
ندیدم در آن انجمن روی خیر
1414
فتادند گبران پازند خوان
چو سگ در من از بهر آن استخوان
1515
چو آن راه کژ پیششان راست بود
ره راست در چشمشان کژ نمود
1616
که مرد ار چه دانا و صاحبدل است
به نزدیک بی‌دانشان جاهل است
1717
فرو ماندم از چاره همچون غریق
برون از مدارا ندیدم طریق
1818
چو بینی که جاهل به کین اندر است
سلامت به تسلیم و لین اندر است
1919
مهین برهمن را ستودم بلند
که ای پیر تفسیر استا و زند
2020
مرا نیز با نقش این بت خوش است
که شکلی خوش و قامتی دلکش است
2121
بدیع آیدم صورتش در نظر
ولیکن ز معنی ندارم خبر
2222
که سالوک این منزلم عن قریب
بد از نیک کمتر شناسد غریب
2323
تو دانی که فرزین این رقعه‌ای
نصیحتگر شاه این بقعه‌ای
2424
چه معنی است در صورت این صنم
که اول پرستندگانش منم
2525
عبادت به تقلید گمراهی است
خنک رهروی را که آگاهی است
2626
برهمن ز شادی بر افروخت روی
پسندید و گفت ای پسندیده گوی
2727
سؤالت صواب است و فعلت جمیل
به منزل رسد هر که جوید دلیل
2828
بسی چون تو گردیدم اندر سفر
بتان دیدم از خویشتن بی خبر
2929
جز این بت که هر صبح از اینجا که هست
برآرد به یزدان دادار دست
3030
وگر خواهی امشب همینجا بباش
که فردا شود سر این بر تو فاش
3131
شب آنجا ببودم به فرمان پیر
چو بیژن به چاه بلا در اسیر
3232
شبی همچو روز قیامت دراز
مغان گرد من بی وضو در نماز
3333
کشیشان هرگز نیازرده آب
بغلها چو مردار در آفتاب
3434
مگر کرده بودم گناهی عظیم
که بردم در آن شب عذابی الیم
3535
همه شب در این قید غم مبتلا
یکم دست بر دل، یکی بر دعا
3636
که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس
بخواند از فضای برهمن خروس
3737
خطیب سیه پوش شب بی خلاف
بر آهخت شمشیر روز از غلاف
3838
فتاد آتش صبح در سوخته
به یک دم جهانی شد افروخته
3939
تو گفتی که در خطهٔ زنگبار
ز یک گوشه ناگه در آمد تتار
4040
مغان تبه رای ناشسته روی
به دیر آمدند از در و دشت و کوی
4141
کس از مرد در شهر و از زن نماند
در آن بتکده جای درزن نماند
4242
من از غصه رنجور و از خواب مست
که ناگاه تمثال برداشت دست
4343
به یک بار از ایشان برآمد خروش
تو گفتی که دریا بر آمد به جوش
4444
چو بتخانه خالی شد از انجمن
برهمن نگه کرد خندان به من
4545
که دانم تو را بیش مشکل نماند
حقیقت عیان گشت و باطل نماند
4646
چو دیدم که جهل اندر او محکم است
خیال محال اندر او مدغم است
4747
نیارستم از حق دگر هیچ گفت
که حق ز اهل باطل بباید نهفت
4848
چو بینی زبر دست را زور دست
نه مردی بود پنجهٔ خود شکست
4949
زمانی به سالوس گریان شدم
که من زآنچه گفتم پشیمان شدم
5050
به گریه دل کافران کرد میل
عجب نیست سنگ ار بگردد به سیل
5151
دویدند خدمت کنان سوی من
به عزت گرفتند بازوی من
5252
شدم عذرگویان بر شخص عاج
به کرسی زر کوفت بر تخت ساج
5353
بتک را یکی بوسه دادم به دست
که لعنت بر او باد و بر بت پرست
5454
به تقلید کافر شدم روز چند
برهمن شدم در مقالات زند
5555
چو دیدم که در دیر گشتم امین
نگنجیدم از خرمی در زمین
5656
در دیر محکم ببستم شبی
دویدم چپ و راست چون عقربی
5757
نگه کردم از زیر تخت و زبر
یکی پرده دیدم مکلل به زر
5858
پس پرده مطرانی آذرپرست
مجاور سر ریسمانی به دست
5959
به فورم در آن حال معلوم شد
چو داود کآهن بر او موم شد
6060
که ناچار چون در کشد ریسمان
بر آرد صنم دست، فریادخوان
6161
برهمن شد از روی من شرمسار
که شنعت بود بخیه بر روی کار
6262
بتازید و من در پیش تاختم
نگونش به چاهی در انداختم
6363
که دانستم ار زنده آن برهمن
بماند، کند سعی در خون من
6464
پسندد که از من بر آید دمار
مبادا که سرش کنم آشکار
6565
چو از کار مفسد خبر یافتی
ز دستش برآور چو دریافتی
6666
که گر زنده‌اش مانی، آن بی هنر
نخواهد تو را زندگانی دگر
6767
وگر سر به خدمت نهد بر درت
اگر دست یابد ببرد سرت
6868
فریبنده را پای در پی منه
چو رفتی و دیدی امانش مده
6969
تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث
که از مرده دیگر نیاید حدیث
7070
چو دیدم که غوغایی انگیختم
رها کردم آن بوم و بگریختم
7171
چو اندر نیستانی آتش زدی
ز شیران بپرهیز اگر بخردی
7272
مکش بچهٔ مار مردم گزای
چو کشتی در آن خانه دیگر مپای
7373
چو زنبور خانه بیاشوفتی
گریز از محلت که گرم اوفتی
7474
به چابک‌تر از خود مینداز تیر
چو افتاد، دامن به دندان بگیر
7575
در اوراق سعدی چنین پند نیست
که چون پای دیوار کندی مایست
7676
به هند آمدم بعد از آن رستخیز
وز آنجا به راه یمن تا حجیز
7777
از آن جمله سختی که بر من گذشت
دهانم جز امروز شیرین نگشت
7878
در اقبال و تأیید بوبکر سعد
که مادر نزاید چنو قبل و بعد
7979
ز جور فلک دادخواه آمدم
در این سایه‌گستر پناه آمدم
8080
دعاگوی این دولتم بنده‌وار
خدایا تو این سایه پاینده دار
8181
که مرهم نهادم نه در خورد ریش
که در خورد انعام و اکرام خویش
8282
کی این شکر نعمت به جای آورم
و گر پای گردد به خدمت سرم؟
8383
فرج یافتم بعد از آن بندها
هنوزم به گوش است از آن پندها
8484
یکی آن که هر گه که دست نیاز
برآرم به درگاه دانای راز
8585
به یاد آید آن لعبت چینیم
کند خاک در چشم خودبینیم
8686
بدانم که دستی که برداشتم
به نیروی خود بر نیفراشتم
8787
نه صاحبدلان دست بر می‌کشند
که سررشته از غیب در می‌کشند
8888
در خیر باز است و طاعت ولیک
نه هر کس تواناست بر فعل نیک
8989
همین است مانع که در بارگاه
نشاید شدن جز به فرمان شاه
9090
کلید قدر نیست در دست کس
توانای مطلق خدای است و بس
9191
پس ای مرد پوینده بر راه راست
تو را نیست منت، خداوند راست
9292
چو در غیب نیکو نهادت سرشت
نیاید ز خوی تو کردار زشت
9393
ز زنبور کرد این حلاوت پدید
همان کس که در مار زهر آفرید
9494
چو خواهد که ملک تو ویران کند
نخست از تو خلقی پریشان کند
9595
وگر باشدش بر تو بخشایشی
رساند به خلق از تو آسایشی
9696
تکبر مکن بر ره راستی
که دستت گرفتند و برخاستی
9797
سخن سودمند است اگر بشنوی
به مردان رسی گر طریقت روی
9898
مقامی بیابی گرت ره دهند
که بر خوان عزت سماطت نهند
9999
ولیکن نباید که تنها خوری
ز درویش درمنده یاد آوری
100100
فرستی مگر رحمتی در پیم
که بر کردهٔ خویش واثق نیم
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نخست او ارادت به دل در نهاد

پس این بنده بر آستان سر نهاد

سعدی»بوستان»باب هشتم در شکر بر عافیت»بخش 14 - در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیر

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00