سعدی»بوستان»باب هشتم در شکر بر عافیت»بخش 15 - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستانبخش 15 - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستانشاعر: سعدیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںبتی دیدم از عاج در سومناتمرصع چو در جاهلیت منات2نقل کریںچنان صورتش بسته تمثالگرکه صورت نبندد از آن خوبتر3نقل کریںز هر ناحیت کاروانها روانبه دیدار آن صورت بی روان4نقل کریںطمع کرده رایان چین و چگلچو سعدی وفا ز آن بت سخت دل5نقل کریںزبان آوران رفته از هر مکانتضرع کنان پیش آن بی زبان6نقل کریںفرو ماندم از کشف آن ماجراکه حیی جمادی پرستد چرا؟7نقل کریںمغی را که با من سر و کار بودنکوگوی و هم حجره و یار بود8نقل کریںبه نرمی بپرسیدم ای برهمنعجب دارم از کار این بقعه من9نقل کریںکه مدهوش این ناتوان پیکرندمقید به چاه ضلال اندرند10نقل کریںنه نیروی دستش، نه رفتار پایورش بفکنی بر نخیزد ز جای11نقل کریںنبینی که چشمانش از کهرباست؟وفا جستن از سنگ چشمان خطاست12نقل کریںبر این گفتم آن دوست دشمن گرفتچو آتش شد از خشم و در من گرفت13نقل کریںمغان را خبر کرد و پیران دیرندیدم در آن انجمن روی خیر14نقل کریںفتادند گبران پازند خوانچو سگ در من از بهر آن استخوان15نقل کریںچو آن راه کژ پیششان راست بودره راست در چشمشان کژ نمود16نقل کریںکه مرد ار چه دانا و صاحبدل استبه نزدیک بیدانشان جاهل است17نقل کریںفرو ماندم از چاره همچون غریقبرون از مدارا ندیدم طریق18نقل کریںچو بینی که جاهل به کین اندر استسلامت به تسلیم و لین اندر است19نقل کریںمهین برهمن را ستودم بلندکه ای پیر تفسیر استا و زند20نقل کریںمرا نیز با نقش این بت خوش استکه شکلی خوش و قامتی دلکش است21نقل کریںبدیع آیدم صورتش در نظرولیکن ز معنی ندارم خبر22نقل کریںکه سالوک این منزلم عن قریببد از نیک کمتر شناسد غریب23نقل کریںتو دانی که فرزین این رقعهاینصیحتگر شاه این بقعهای24نقل کریںچه معنی است در صورت این صنمکه اول پرستندگانش منم25نقل کریںعبادت به تقلید گمراهی استخنک رهروی را که آگاهی است26نقل کریںبرهمن ز شادی بر افروخت رویپسندید و گفت ای پسندیده گوی27نقل کریںسؤالت صواب است و فعلت جمیلبه منزل رسد هر که جوید دلیل28نقل کریںبسی چون تو گردیدم اندر سفربتان دیدم از خویشتن بی خبر29نقل کریںجز این بت که هر صبح از اینجا که هستبرآرد به یزدان دادار دست30نقل کریںوگر خواهی امشب همینجا بباشکه فردا شود سر این بر تو فاش31نقل کریںشب آنجا ببودم به فرمان پیرچو بیژن به چاه بلا در اسیر32نقل کریںشبی همچو روز قیامت درازمغان گرد من بی وضو در نماز33نقل کریںکشیشان هرگز نیازرده آببغلها چو مردار در آفتاب34نقل کریںمگر کرده بودم گناهی عظیمکه بردم در آن شب عذابی الیم35نقل کریںهمه شب در این قید غم مبتلایکم دست بر دل، یکی بر دعا36نقل کریںکه ناگه دهل زن فرو کوفت کوسبخواند از فضای برهمن خروس37نقل کریںخطیب سیه پوش شب بی خلافبر آهخت شمشیر روز از غلاف38نقل کریںفتاد آتش صبح در سوختهبه یک دم جهانی شد افروخته39نقل کریںتو گفتی که در خطهٔ زنگبارز یک گوشه ناگه در آمد تتار40نقل کریںمغان تبه رای ناشسته رویبه دیر آمدند از در و دشت و کوی41نقل کریںکس از مرد در شهر و از زن نمانددر آن بتکده جای درزن نماند42نقل کریںمن از غصه رنجور و از خواب مستکه ناگاه تمثال برداشت دست43نقل کریںبه یک بار از ایشان برآمد خروشتو گفتی که دریا بر آمد به جوش44نقل کریںچو بتخانه خالی شد از انجمنبرهمن نگه کرد خندان به من45نقل کریںکه دانم تو را بیش مشکل نماندحقیقت عیان گشت و باطل نماند46نقل کریںچو دیدم که جهل اندر او محکم استخیال محال اندر او مدغم است47نقل کریںنیارستم از حق دگر هیچ گفتکه حق ز اهل باطل بباید نهفت48نقل کریںچو بینی زبر دست را زور دستنه مردی بود پنجهٔ خود شکست49نقل کریںزمانی به سالوس گریان شدمکه من زآنچه گفتم پشیمان شدم50نقل کریںبه گریه دل کافران کرد میلعجب نیست سنگ ار بگردد به سیل51نقل کریںدویدند خدمت کنان سوی منبه عزت گرفتند بازوی من52نقل کریںشدم عذرگویان بر شخص عاجبه کرسی زر کوفت بر تخت ساج53نقل کریںبتک را یکی بوسه دادم به دستکه لعنت بر او باد و بر بت پرست54نقل کریںبه تقلید کافر شدم روز چندبرهمن شدم در مقالات زند55نقل کریںچو دیدم که در دیر گشتم امیننگنجیدم از خرمی در زمین56نقل کریںدر دیر محکم ببستم شبیدویدم چپ و راست چون عقربی57نقل کریںنگه کردم از زیر تخت و زبریکی پرده دیدم مکلل به زر58نقل کریںپس پرده مطرانی آذرپرستمجاور سر ریسمانی به دست59نقل کریںبه فورم در آن حال معلوم شدچو داود کآهن بر او موم شد60نقل کریںکه ناچار چون در کشد ریسمانبر آرد صنم دست، فریادخوان61نقل کریںبرهمن شد از روی من شرمسارکه شنعت بود بخیه بر روی کار62نقل کریںبتازید و من در پیش تاختمنگونش به چاهی در انداختم63نقل کریںکه دانستم ار زنده آن برهمنبماند، کند سعی در خون من64نقل کریںپسندد که از من بر آید دمارمبادا که سرش کنم آشکار65نقل کریںچو از کار مفسد خبر یافتیز دستش برآور چو دریافتی66نقل کریںکه گر زندهاش مانی، آن بی هنرنخواهد تو را زندگانی دگر67نقل کریںوگر سر به خدمت نهد بر درتاگر دست یابد ببرد سرت68نقل کریںفریبنده را پای در پی منهچو رفتی و دیدی امانش مده69نقل کریںتمامش بکشتم به سنگ آن خبیثکه از مرده دیگر نیاید حدیث70نقل کریںچو دیدم که غوغایی انگیختمرها کردم آن بوم و بگریختم71نقل کریںچو اندر نیستانی آتش زدیز شیران بپرهیز اگر بخردی72نقل کریںمکش بچهٔ مار مردم گزایچو کشتی در آن خانه دیگر مپای73نقل کریںچو زنبور خانه بیاشوفتیگریز از محلت که گرم اوفتی74نقل کریںبه چابکتر از خود مینداز تیرچو افتاد، دامن به دندان بگیر75نقل کریںدر اوراق سعدی چنین پند نیستکه چون پای دیوار کندی مایست76نقل کریںبه هند آمدم بعد از آن رستخیزوز آنجا به راه یمن تا حجیز77نقل کریںاز آن جمله سختی که بر من گذشتدهانم جز امروز شیرین نگشت78نقل کریںدر اقبال و تأیید بوبکر سعدکه مادر نزاید چنو قبل و بعد79نقل کریںز جور فلک دادخواه آمدمدر این سایهگستر پناه آمدم80نقل کریںدعاگوی این دولتم بندهوارخدایا تو این سایه پاینده دار81نقل کریںکه مرهم نهادم نه در خورد ریشکه در خورد انعام و اکرام خویش82نقل کریںکی این شکر نعمت به جای آورمو گر پای گردد به خدمت سرم؟83نقل کریںفرج یافتم بعد از آن بندهاهنوزم به گوش است از آن پندها84نقل کریںیکی آن که هر گه که دست نیازبرآرم به درگاه دانای راز85نقل کریںبه یاد آید آن لعبت چینیمکند خاک در چشم خودبینیم86نقل کریںبدانم که دستی که برداشتمبه نیروی خود بر نیفراشتم87نقل کریںنه صاحبدلان دست بر میکشندکه سررشته از غیب در میکشند88نقل کریںدر خیر باز است و طاعت ولیکنه هر کس تواناست بر فعل نیک89نقل کریںهمین است مانع که در بارگاهنشاید شدن جز به فرمان شاه90نقل کریںکلید قدر نیست در دست کستوانای مطلق خدای است و بس91نقل کریںپس ای مرد پوینده بر راه راستتو را نیست منت، خداوند راست92نقل کریںچو در غیب نیکو نهادت سرشتنیاید ز خوی تو کردار زشت93نقل کریںز زنبور کرد این حلاوت پدیدهمان کس که در مار زهر آفرید94نقل کریںچو خواهد که ملک تو ویران کندنخست از تو خلقی پریشان کند95نقل کریںوگر باشدش بر تو بخشایشیرساند به خلق از تو آسایشی96نقل کریںتکبر مکن بر ره راستیکه دستت گرفتند و برخاستی97نقل کریںسخن سودمند است اگر بشنویبه مردان رسی گر طریقت روی98نقل کریںمقامی بیابی گرت ره دهندکه بر خوان عزت سماطت نهند99نقل کریںولیکن نباید که تنها خوریز درویش درمنده یاد آوری100نقل کریںفرستی مگر رحمتی در پیمکه بر کردهٔ خویش واثق نیم◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمنخست او ارادت به دل در نهادپس این بنده بر آستان سر نهادسعدی»بوستان»باب هشتم در شکر بر عافیت»بخش 14 - در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیرآڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیعندلیبحمیدرضا محمدیامیر اثنی عشریآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمنخست او ارادت به دل در نهادپس این بنده بر آستان سر نهادسعدی»بوستان»باب هشتم در شکر بر عافیت»بخش 14 - در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیر