صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان کاموس کشانی
  4. »بخش 11

بخش 11

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

شبی داغ دل پر ز تیمار طوس

بخواب اندر آمد گه زخم کوس

2

چنان دید روشن روانش بخواب

که رخشنده شمعی برآمد ز آب

3

بر شمع رخشان یکی تخت عاج

سیاوش بران تخت با فر و تاج

4

لبان پر ز خنده زبان چرب‌گوی

سوی طوس کردی چو خورشید روی

5

که ایرانیان را هم ایدر بدار

که پیروزگر باشی از کارزار

6

بگو در زیان هیچ غمگین مشو

که ایدر یکی گلستانست نو

7

بزیر گل اندر همی می‌خوریم

چه دانیم کین باده تا کی خوریم

8

ز خواب اندر آمد شده شاد دل

ز درد و غمان گشته آزاد دل

9

بگودرز گفت ای جهان پهلوان

یکی خواب دیدم بروشن روان

10

نگه کن که رستم چو باد دمان

بیاید بر ما زمان تا زمان

11

بفرمود تا برکشیدند نای

بجنبید بر کوه لشکر ز جای

12

ببستند گردان ایران میان

برافراختند اختر کاویان

13

بیاورد زان روی پیران سپاه

شد از گرد خورشید تابان سیاه

14

از آواز گردان و باران تیر

همی چشم خورشید شد خیره خیر

15

دو لشکر بروی اندر آورده روی

ز گردان نشد هیچ کس جنگجوی

16

چنین گفت هومان بپیران که جنگ

همی جست باید چه جویی درنگ

17

نه لشکر بدشت شکار اندرند

که اسپان ما زیر بار اندرند

18

بدو گفت پیران که تندی مکن

نه روز شتابست و گاه سخن

19

سه تن دوش با خوار مایه سپاه

برفتند بیگاه زین رزمگاه

20

چو شیران جنگی و ما چون رمه

که از کوهسار اندر آید دمه

21

همه دشت پر جوی خون یافتیم

سر نامداران نگون یافتیم

22

یکی کوه دارند خارا و خشک

همی خار بویند اسپان چو مشک

23

بمان تا بران سنگ پیچان شوند

چو بیچاره گردند بیجان شوند

24

گشاده نباید که دارید راه

دو رویه پس و پیش این رزمگاه

25

چو بی‌رنج دشمن بچنگ آیدت

چو بشتابیش کار تنگ آیدت

26

چرا جست باید همی کارزار

طلایه برین دشت بس صد سوار

27

بباشیم تا دشمن از آب و نان

شود تنگ و زنهار خواهد بجان

28

مگر خاک‌گر سنگ خارا خورند

چو روزی سرآید خورند و مرند

29

سوی خیمه رفتند زان رزمگاه

طلایه بیامد به پیش سپاه

30

گشادند گردان سراسر کمر

بخوان و بخوردن نهادند سر

31

بلشکر گه آمد سپهدار طوس

پر از خون دل و روی چون سندروس

32

بگودرز گفت این سخن تیره گشت

سر بخت ایرانیان خیره گشت

33

همه گرد بر گرد ما لشکرست

خور بارگی خارگر خاورست

34

سپه را خورش بس فراوان نماند

جز از گرز و شمشیر درمان نماند

35

بشبگیر شمشیرها برکشیم

همه دامن کوه لشکر کشیم

36

اگر اختر نیک یاری دهد

بریشان مرا کامگاری دهد

37

ور ایدون کجا داور آسمان

بشمشیر بر ما سرآرد زمان

38

ز بخش جهان‌آفرین بیش و کم

نباشد مپیمای بر خیره دم

39

مرا مرگ خوشتر بنام بلند

ازین زیستن با هراس و گزند

40

برین برنهادند یکسر سخن

که سالار نیک اختر افگند بن

41

چو خورشید برزد ز خرچنگ چنگ

بدرید پیراهن مشک رنگ

42

به پیران فرستاده آمد ز شاه

که آمد ز هر جای بی‌مر سپاه

43

سپاهی که دریای چین را ز گرد

کند چون بیابان بروز نبرد

44

نخستین سپهدار خاقان چین

که تختش همی برنتابد زمین

45

تنش زور دارد چو صد نره شیر

سر ژنده پیل اندر آرد بزیر

46

یکی مهتر از ماورالنهر بر

که بگذارد از چرخ گردنده سر

47

ببالا چو سرو و بدیدار ماه

جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه

48

سر سرافرازان و کاموس نام

برآرد ز گودرز و از طوس نام

49

ز مرز سپیجاب تا دشت روم

سپاهی که بود اندر آباد بوم

50

فرستادم اینک سوی کارزار

برآرند از طوس و خسرو دمار

51

چو بشنید پیران بتوران سپاه

چنین گفت کای سرفرازان شاه

52

بدین مژدهٔ شاه پیر و جوان

همه شاد باشید و روشن‌روان

53

بباید کنون دل ز تیمار شست

بایران نمانم بر و بوم و رست

54

سر از رزم و از رنج و کین خواستن

برآسود وز لشکر آراستن

55

بایران و توران و بر خشک و آب

نبینند جز کام افراسیاب

56

ز لشکر بر پهلوان پیش رو

بمژده بیامد همی نو بنو

57

بگفتند کای نامور پهلوان

همیشه بزی شاد و روشن‌روان

58

بدیدار شاهان دلت شاددار

روانت ز اندیشه آزاد دار

59

ز کشمیر تا برتر از رود شهد

درفش و سپاهست و پیلان و مهد

60

نخست اندر آیم ز خاقان چین

که تاجش سپهرست و تختش زمین

61

چو منشور جنگی که با تیغ اوی

بخاک اندر آید سر جنگجوی

62

دلاور چو کاموس شمشیرزن

که چشمش ندیدست هرگز شکن

63

همه کارهای شگرف آورد

چو خشم آورد باد و برف آورد

64

چو خشنود باشد بهار آردت

گل و سنبل جویبار آردت

65

ز سقلاب چون کندر شیر مرد

چو پیروز کانی سپهر نبرد

66

چو سگسار غرچه چو شنگل ز هند

هوا پردرفش و زمین پر پرند

67

چغانی چو فرطوس لشکر فروز

گهار گهانی گو گردسوز

68

شمیران شگنی و گردوی وهر

پراگنده بر نیزه و تیغ زهر

69

تو اکنون سرافراز و رامش پذیر

کزین مژده بر نا شود مرد پیر

70

ز لشکر توی پهلو و پیش رو

همیشه بزی شاد و فرمانت نو

71

دل و جان پیران پر از خنده گشت

تو گفتی مگر مرده بد زنده گشت

72

بهومان چنین گفت پیران که من

پذیره شوم پیش این انجمن

73

که ایشان ز راه دراز آمدند

پراندیشه و رزمساز آمدند

74

ازین آمدن بی‌نیازند سخت

خداوند تاج‌اند و زیبای تخت

75

ندارند سر کم ز افراسیاب

که با تخت و گنج‌اند و با جاه و آب

76

شوم تا ببینم که چند و چیند

سپهبد کدامند و گردان کیند

77

کنم آفرین پیش خاقان چین

وگر پیش تختش ببوسم زمین

78

ببینم سرافراز کاموس را

برابر کنم شنگل و طوس را

79

چو باز آیم ایدر ببندم میان

برآرم دم و دود از ایرانیان

80

اگر خود ندارند پایاب جنگ

بریشان کنم روز تاریک و تنگ

81

هرانکس که هستند زیشان سران

کنم پای و گردن ببندگران

82

فرستم بنزدیک افراسیاب

نه آرام جویم بدین بر نه خواب

83

ز لشکر هر آنکس که آید بدست

سرانشان ببرم بشمشیر پست

84

بسوزم دهم خاک ایشان بباد

نگیریم زان بوم و بر نیز یاد

85

سه بهره ازان پس برانم سپاه

کنم روز بر شاه ایران سیاه

86

یکی بهره زیشان فرستم ببلخ

بایرانیان بر کنم روز تلخ

87

دگر بهره بر سوی کابلستان

بکابل کشم خاک زابلستان

88

سوم بهره بر سوی ایران برم

ز ترکان بزرگان و شیران برم

89

زن و کودک خرد و پیر و جوان

نمانم که باشد تنی با روان

90

بر و بوم ایران نمانم بجای

که مه دست بادا ازیشان مه پای

91

کنون تا کنم کارها را بسیچ

شما جنگ ایشان مجویید هیچ

92

بفگت این و دل پر ز کینه برفت

همی پوست بر تنش گفتی بکفت

93

بلکشر چنین گفت هومان گرد

که دلرا ز کینه نباید سترد

94

دو روز این یکی رنج بر تن نهید

دو دیده بکوه هماون نهید

95

نباید که ایشان شبی بی‌درنگ

گریزان برانند ازین جای تنگ

96

کنون کوه و رود و در و دشت و راه

جهانی شود پردرفش سپاه

97

چو پیران بنزدیک لشکر رسید

در و دشت از سم اسپان ندید

98

جهان پر سراپرده و خیمه بود

زده سرخ و زرد و بنفش و کبود

99

ز دیبای چینی و از پرنیان

درفشی ز هر پرده‌ای در میان

100

فروماند و زان کارش آمد شگفت

بسی با دل اندیشه اندر گرفت

101

که تا این بهشتست یا رزمگاه

سپهر برینست گر تاج و گاه

102

بیامد بنزدیک خاقان چین

پیاده ببوسید روی زمین

103

چو خاقان بدیدش به بر درگرفت

بماند از بر و یال پیران شگفت

104

بپرسید بسیار و بنواختش

بر خویش نزدیک بنشاختش

105

بدو گفت بخ بخ که با پهلوان

نشینم چنین شاد و روشن‌روان

106

بپرسید زان پس کز ایران سپاه

که دارد نگین و درفش و کلاه

107

کدامست جنگی و گردان کیند

نشسته برین کوه سر بر چیند

108

چنین داد پاسخ بدو پهلوان

که بیدار دل باش و روشن‌روان

109

درود جهان آفرین بر تو باد

که کردی بپرسش دل بنده شاد

110

ببخت تو شادانم و تن درست

روانم همی خاک پای تو جست

111

از ایرانیان هرچ پرسید شاه

نه گنج و سپاهست و نه تاج و گاه

112

بی‌اندازه پیکار جستند و جنگ

ندارند از جنگ جز خاره سنگ

113

چو بی‌کام و بی‌نام و بی‌تن شدند

گریزان بکوه هماون شدند

114

سپهدار طوس است مردی دلیر

بهامون نترسد ز پیکار شیر

115

بزرگان چو گودرز کشوادگان

چو گیو و چو رهام ز آزادگان

116

ببخت سرافراز خاقان چین

سپهبد نبیند سپه را جزین

117

بدو گفت خاقان که نزدیک من

بباش و بیاور یکی انجمن

118

یک امروز با کام دل می خوریم

غم روز ناآمده نشمریم

119

بیاراست خیمه چو باغ بهار

بهشتست گفتی برنگ و نگار

120

چو بر گنبد چرخ رفت آفتاب

دل طوس و گودرز شد پر شتاب

121

که امروز ترکان چرا خامش‌اند

برای بداند، ار ز می بیهش‌اند

122

اگر مستمندند گر شادمان

شدم در گمان از بد بدگمان

123

اگرشان به پیکار یار آمدست

چنان دان که بد روزگار آمدست

124

تو ایرانیان را همه کشته گیر

وگر زنده از رزم برگشته گیر

125

مگر رستم آید بدین رزمگاه

وگرنه بد آید بما زین سپاه

126

ستودان نیابیم یک تن نه گور

بکوبندمان سر بنعل ستور

127

بدو گفت گیو ای سپهدار شاه

چه بودت که اندیشه کردی تباه

128

از اندیشهٔ ما سخن دیگرست

ترا کردگار جهان یاورست

129

بسی تخم نیکی پراگنده‌ایم

جهان آفرین را پرستنده‌ایم

130

و دیگر ببخت جهاندار شاه

خداوند شمشیر و تخت و کلاه

131

ندارد جهان آفرین دست یاز

که آید ببدخواه ما را نیاز

132

چو رستم بیاید بدین رزمگاه

بدیها سرآید همه بر سپاه

133

نباشد ز یزدان کسی ناامید

وگر شب شود روی روز سپید

134

بیک روز کز ما نجستند جنگ

مکن دل ز اندیشه بر خیره تنگ

135

نبستند بر ما در آسمان

بپایان رسد هر بد بدگمان

136

اگر بخشش کردگار بلند

چنانست کاید بمابر گزند

137

به پرهیز و اندیشهٔ نابکار

نه برگردد از ما بد روزگار

138

یکی کنده سازیم پیش سپاه

چنانچون بود رسم و آیین و راه

139

همه جنگ را تیغها برکشیم

دو روز دگر ار کشند ار کشیم

140

ببینیم تا چیست آغازشان

برهنه شود بی‌گمان رازشان

141

از ایران بیاید همان آگهی

درخشان شود شاخ سرو سهی

142

سپهدار گودرز بر تیغ کوه

برآمد برفت از میان گروه

143

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

ز بالا همی سوی خاور گذشت

144

بزاری خروش آمد از دیده‌گاه

که شد کار گردان ایران تباه

145

سوی باختر گشت گیتی ز گرد

سراسر بسان شب لاژورد

146

شد از خاک خورشید تابان بنفش

ز بس پیل و بر پشت پیلان درفش

147

غو دیده بشنید گودرز و گفت

که جز خاک تیره نداریم جفت

148

رخش گشت ز اندوه برسان قیر

چنان شد کجا خسته گردد بتیر

149

چنین گفت کز اختر روزگار

مرا بهره کین آمد و کارزار

150

ز گیتی مرا شور بختیست بهر

پراگنده بر جای تریاک زهر

151

نبیره پسر داشتم لشکری

شده نامبردار هر کشوری

152

بکین سیاوش همه کشته شد

ز من بخت بیدار برگشته شد

153

ازین زندگانی شدم ناامید

سیه شد مرا بخت و روز سپید

154

نزادی مرا کاشکی مادرم

نگشتی سپهر بلند از برم

155

چنین گفت با دیده‌بان پهلوان

که ای مرد بینا و روشن‌روان

156

نگه کن بتوران و ایران سپاه

که آرام دارند از آوردگاه

157

درفش سپهدار ایران کجاست

نگه کن چپ لشکر و دست راست

158

بدو دیده‌بان گفت کز هر دو روی

نه بینم همی جنبش و گفت‌وگوی

159

ازان کار شد پهلوان پر ز درد

فرود ریخت از دیدگان آب زرد

160

بنالید و گفت اسپ را زین کنید

ازین پس مرا خشت بالین کنید

161

شوم پر کنم چشم و آغوش را

بگیرم ببر گیو و شیدوش را

162

همان بیژن گیو و رهام را

سواران جنگی و خودکام را

163

به پدرود کردن رخ هر کسی

ببوسم ببارم ز مژگان بسی

164

نهادند زین بر سمند چمان

خروش آمد از دیده هم در زمان

165

که ای پهلوان جهان شادباش

ز تیمار و درد و غم آزاد باش

166

که از راه ایران یکی تیره گرد

پدید آمد و روز شد لاژورد

167

فراوان درفش از میان سپاه

برآمد بکردار تابنده ماه

168

بپیش اندرون گرگ پیکر یکی

یکی ماه پیکر ز دور اندکی

169

درفشی بدید اژدها پیکرش

پدید آمد و شیر زرین سرش

170

بدو گفت گودرز انوشهٔ بدی

ز دیدار تو دور چشم بدی

171

چو گفتارهای تو آید بجای

بدین سان که گفتی بپاکیزه رای

172

ببخشمت چندان گرانمایه چیز

کزان پس نیازت نیاید بنیز

173

وزان پس چو روزی بایران شویم

بنزدیک شاه دلیران شویم

174

ترا پیش تختش برم ناگهان

سرت برفرازم بجاه از مهان

175

چو باد دمنده ازان جایگاه

برو سوی سالار ایران سپاه

176

همه هرچ دیدی بدیشان بگوی

سبک باش و از هر کسی مژده جوی

177

بدو دیده‌بان گفت کز دیده‌گاه

نشاید شدن پیش ایران سپاه

178

چو بینم که روی زمین تار گشت

برین دیده گه دیده بیکار گشت

179

بکردار سیمرغ ازین دیده‌گاه

برم آگهی سوی ایران سپاه

180

چنین گفت با دیده‌بان پهلوان

که اکنون نگه کن بروشن روان

181

دگر باره بنگر ز کوه بلند

که ایشان بنزدیک ما کی رسند

182

چنین داد پاسخ که فردا پگاه

بکوه هماون رسد آن سپاه

183

چنان شاد شد زان سخن پهلوان

چو بیجان شده باز یابد روان

184

وزان روی پیران بکردار گرد

همی راند لشکر بدشت نبرد

185

سواری بمژده بیامد ز پیش

بگفت آن کجا رفته بد کم و بیش

186

چو بشنید هومان بخندید و گفت

که شد بی‌گمان بخت بیدار جفت

187

خروشی بشادی ازان رزمگاه

بابر اندر آمد ز توران سپاه

188

بزرگان ایران پر از داغ و درد

رخان زرد و لبها شده لاژورد

189

باندرز کردن همه همگروه

پراگنده گشتند بر گرد کوه

190

بهر جای کرده یکی انجمن

همی مویه کردند بر خویشتن

191

که زار این دلیران خسرونژاد

کزیشان بایران نگیرند یاد

192

کفنها کنون کام شیران بود

زمین پر ز خون دلیران بود

193

سپهدار با بیژن گیو گفت

که برخیز و بگشای راز از نهفت

194

برو تا سر تیغ کوه بلند

ببین تا کیند و چه و چون و چند

195

همی بر کدامین ره آید سپاه

که دارد سراپرده و تخت و گاه

196

بشد بیژن گیو تا تیغ کوه

برآمد بی‌انبوه دور از گروه

197

ازان کوه سر کرد هر سو نگاه

درفش سواران و پیل و سپاه

198

بیامد بسوی سپهبد دوان

دل از غم پر از درد و خسته روان

199

بدو گفت چندان سپاهست و پیل

که روی زمین گشت برسان نیل

200

درفش و سنان را خود اندازه نیست

خور از گرد بر آسمان تازه نیست

201

اگر بشمری نیست انداز و مر

همی از تبیره شود گوش کر

202

سپهبد چو بشنید گفتار اوی

دلش گشت پر درد و پر آب روی

203

سران سپه را همه گرد کرد

بسی گرم و تیمار لشکر بخورد

204

چنین گفت کز گردش روزگار

نبینم همی جز غم کارزار

205

بسی گشته‌ام بر فراز و نشیب

برویم نیامد ازینسان نهیب

206

کنون چارهٔ کار ایدر یکیست

اگر چه سلیح و سپاه اندکیست

207

بسازیم و امشب شبیخون کنیم

زمین را ازیشان چو جیحون کنیم

208

اگر کشته آییم در کارزار

نکوهش نیابیم از شهریار

209

نگویند بی نام گردی بمرد

مگر زیر خاکم بباید سپرد

210

بدین رام گشتند یکسر سپاه

هرانکس که بود اندران رزمگاه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ازان پس چو آمد به‌خسرو خبر

که پیران شد از رزم پیروزگر

فردوسی»شاهنامه»داستان کاموس کشانی»بخش 10

اگلی نظم

چو شد روی گیتی چو دریای قیر

نه ناهید پیدا نه بهرام و تیر

فردوسی»شاهنامه»داستان کاموس کشانی»بخش 12

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور